مسافر
خواب دیدم از تو دور شدم /وای که عجب خواب بدی گفتم بیا با هم بریم/گفتی که راه و بلدی هر چی صدات کردم نرو/اما به جایی نرسید یکی یک جا فریاد میزد/ دیوونه از قفس پرید صبح که رسید بیدار شدم/دیدم یک نامه روی درب نوشته بودی که سلام/مدتی رو میرم سفر بغضی نشست توی گلوم/خوابم یا این حقیقته بازم صدات کردم ولی/دیدم سکوت جوابته گفتم که شاید این سفر/تموم می شه همین روزا دوباره باز می بینمش/چه خوش خیال بودم خدا ساعت و لحظه هام گذشت/چشمام به کوچه خیره بود من منتظر بودم بیاد/خیلی دلم تنگ شده بود روزا مثل دیوونه ها/پرسه زنون تو کوچه ها شبا یک گوشه از اتاق/گریه آه بی صدا مثل همون خواب سیاه/ رفتو منو تنها گذاشت گفتنه این قصه ی تلخ/ارزش خوندنو که داشت آرزو دارم بفهمي دردرا.. تلخي برخوردهاي سرد را.. و عشق صدای با هم بودن هاست صدای با هم بودن هایی که غرق تداومند نه صدای با هم بودن هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر. انتظار " دوستت دارم " انتظار يك سلام انتظار يك نگاه انتظار يك لحظه فكر كردن اما نه ... فقط آرزوي سلامتي و شادي منو از خودت نرون دنیا دو روزه
بذار این خسته بازم به پات بسوزه
بذار این شکسته پر یه بار دیگه
به یادت بازم تو آسمونا پر بگیره
بذار این عاشق تنها توی خلوت
فکر با تو بودن و تو زندگیش از سر بگیره
باز نذار با دیدنت دلم بسوزه
منو با خودت بدون دنیا دو روزه
من که با تو موجی از ترانه ساختم
واسه چشمات صد هزار افسانه ساختم
به خدا منم شکستم توی تنهایی و غربت
ولی دردامونگفتم تا نفهمی به تو باختم
باز منو تنها نذار بی تو تو تنهایی می ترسم
دستم و بگیر که عشق و من فقط با تو شناختم
آره این حقیقته که من شدم عاشق تو
ساده اومدم تو این راه که بشم لایق تو
شب من تموم شد و سحر هنوز نیومده
توی تاریکی می شینم سیاهی قشنگ نره نشستنش مقدسه حتی اکه تورو نخواد نفس کشیدنش بسه..... وقتی چشات تر شد وقتی دیگه نبود کسی امید یا هم نفسی بدون که هست اینجا کسی که تو واسش همه کسی گمتام سفر کردم و گمنام بمیرم خواهم زخدایم که به دلخواه بمیرم یعنی تورا بینم و آنگاه بمیرم می دونم باور نداری ٬ توی این دور و زمونه ٬ هیچ کس قبول نداری ٬ آخه تو دنیای چشمات ٬ منو کاغذی می بینی می دونم داری می خونی ٬ از دو چشمام رنگ چشاتو ٬ ولی این عشق عزیز رو ٬ نمی تونی که بگیری می دونم می خوای بمونی ٬ ولی تو بازم همونی ٬ کاشکی باورم می کردی ٬ توی این سکوت دلگیر ، منو هم صدا می کردی ٬ تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه
میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره
دلم پیر و پریشونه یه کاری کن جوون باشم پرنده بودن آسونه کمک کن آسمون باشم
تا الان هیچ گنجشکی نگفته من قفس میخام آهای دنیا خفم کردی ولم کن من نفس میخام هرچه دعا کردم که آسمان دلم ببارد تا شاید کوزه قلبم سیراب شود گویی نمی شنید ولی وقتی شنید از آسمان دلم تگرگ بارید و کوزه قلبم شکست خاك ...یك نفر همدم خوشبختی هاست،یك نفر همسفر سختی هاست . ولی تو نه همسفر خوشبختی بودی نه در روزهای سختی یاورم .............. یاد همان روزی کز یاد تو رفتم آن روز یادم هست ، آن آخرین دیدار چه بی وفا بودی با آن دل بیمار گفتم تو بیماری ، من هم پرستارت چون شمع می سوزم ، در هر شب تارت خندیدی و گفتی ، منشین به بالینم گفتی رهایم کن ، که او شد به تسکینم با التماس و اشک ، گفتم نرو جانم تا آخرین لحظه پیش تو می مانم اما تو رفتی و ، حالا پشیمانم از اینکه جان دادی ، پیش دو چشمانم لعنت بر این اقبال ، نفرین بر این قسمت از تو برایم ماند ، تنها همین اسمت بعد تو چشمانم ، پرسوز می بارد انگار باران هم ، داغ تو را دارد من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم با همه التماس من نشد دیگه نره سفر شعرام به جز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم نه این که من نخوام برم،نذاشت گلهارو ببینم اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی هیچ جای دنیا ندیدم عجب چشمهای روشنی خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ رو بو کنیم اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه ی کال نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم نشد به موقع این کویر ،ابری شه بارون بگیره نشد خودش آینه که هست بیاد و شمدون بگیره نشد بپاشم زیر پاش عطر گل محمدی نشد بهم جواب بده حتی بهم بگه بدی نشد یه بار حرف بزنه نذاره پای سرنوشت نشدیه شب نگم خدا........ الهی که بره بهشت نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم نشد برم نشد نره نشد بخواد نشد بیاد نشد ولی شاید بشه واسم دعا کنید زیاد از شما پنهون نکنم یه حرفهایی بهم زده گفته همین روزا میاد اما هنوز نیومده قصه داره تموم می شه مثل تموم قصه ها فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدم شما! هنوز عاشقم ، عشقمو رد نكن نباشي نمي مونه آواز من بذار سر روي شونه ام گل ناز من همه ترسم اينه كه تنها بري از اين عشق پاكم يه روز بگذري نگام كن كه آروم بگيره دلم نرو تا كه تنها نميره دلم بمون تا كه قربون چشمات بشم هنوزم به يادت نفس مي كشم تموم وجودم فداي نگات مي ريزم همه هستيمو زير پات تويي عشق من دلخوشيمو نگير منم عاشقي ساده و سر به زير نباشي من از غصه داغون مي شم شكسته دل و زار و گريون مي شم تو گفتي كه دستات پناه منه مي گفتي كه قلبت برام مي زنه مي گفتي كه هستي نگه دار من كجايي ببيني دل زار من بگو آخرين حرف قلبت چيه؟ دل من به هر چي بگي راضيه بذار تا بگم جمله ي آخرو بمون نازنينم تو هرگز نرو.................... بـا که گویم غم دل جـز تـو که غـمخوار منی هـمـه عــالـم اگـرم پـشـت کـنــد یـــار منی دل نــبـنـدم به کسی، روی نـیــارم بـه دری تــا تـــو رویــای مـنـی، تـا تـو مــددکـار منی راهــی کوی تو ام، قـافـلـه سـالاری نیست غـم نــبـاشــد که تـو خود قافـله سالار منی بــه چـــمــن روی نـیـارم، نـــروم در گــلــزار تــو چـمـنـــزار مـن استـی و تــو گـلـزار منی دردمـنـدم، نـه طبیبی نـه پـرستاری هست دلخوشم، چون تـو طبیب و تـو پرستار منی عاشقم، سوخته ام، هیچ مددکاری نیست تـو مـــددکار مـن عــــاشــــق و دلـــدار منی فرصتی آمد به دستم مهلتی پیدا نکردم خواستم در خلوتی با محرمی رازی بگویم هم کلامی ، محرمی ، هم صحبتی پیدا نکردم....... عشق لالایی بارون تو شباست نم نم بارون پشت شیشه هاست لحظه ی شبنم و برگ گل یاس لحظه ی رهایی پرنده هاست تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت منو فریاد منی تو خود عشقی که شوق موندنی غم تلخ و گنگ شعرای منی وقتی دنیا درد بی حرفی داره تویی که فریاد دردای منی دستای تو خورشیدو نشون می دن چشمای بسته مو بیدار می کنن صدای بال پرنده رو لبات تو گوشام دوبار تکرار می کنن زندگی وقتی که بیزاری باشه روز و شبهاش همه تکراری باشه شاید عشق برای بعضی عاشقا لحظه ی بزرگ بیداری باشه عشق لالایی بارون تو شباست نم نم بارون پشت شیشیه هاست لحظه ی عزیز با تو بودنه آخرین پناه موندن منه ميون آتيش کبريت اشکاشون يخ مي زنه توي يخبندون اشکاشون هميشه مي ميرن من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم به شوق روی تو از مرز آفتاب گذشتم به سمت روشن اشراق دیده بر تو گشودم به زیر طاق دو ابرویت آشیانه گرفتم به پیش پـــای تو افکندم از خیال کمندی قسم به ناز نـگاهت که در قبیله خوبان اگر به زلف تو بستم دل شکسته خود را تو روشنایی صـــــبحی به روزگار سیاهم دلم به وصل تو دارد امید عمر دوباره امشب دلم را می تکانم پیش پایت امشب گلوی زخمی ام را می سرایم می خواهم امشب سالها خاموشی ام را ای با دل من آشناتر از من ای خوب دیری است بی تو کلبه ام تاریک مانده است چشم انتظار چشم زیبای تو تا چند بر من اگر یک لحظه می تابید چشمت وقتی نگاه شرقی ات می بارد از مـــهر بار خدایا تو را سپاس بی حد و مرز که تمام هستی ام را غرقه کرده ای در عشق یار و شب و روزم را در محبت او بی قرار و جانم را از مهر او سرشار مهربانا می دانی که گاه چنان در آتش هجران می سوزم که اشک پهنای صورتم را می پوشاند و غبار فراق همه سرزمین هستی را سیاه می کند و دلم ضجه های خاموش می زند ولی زبانم همچنان شکر تو را گوید و می ستایمت بر مهری که در دلم جای داده ای بار خدایا او تمام زندگی من است پایداری عشق را از تو طلب می نمایم و از تو می خواهم که تا آخرین نفس جانم را رهین عشق قرار دهی تا یک لحظه را بدون یاد او نباشم بار خدایا تو را سپاس بی حد و مرز که تمام هستی ام را غرقه کرده ای در عشق یار و شب و روزم را در محبت او بی قرار و جانم را از مهر او سرشار مهربانا می دانی که گاه چنان در آتش هجران می سوزم که اشک پهنای صورتم را می پوشاند و غبار فراق همه سرزمین هستی را سیاه می کند و دلم ضجه های خاموش می زند ولی زبانم همچنان شکر تو را گوید و می ستایمت بر مهری که در دلم جای داده ای بار خدایا او تمام زندگی من است پایداری عشق را از تو طلب می نمایم و از تو می خواهم که تا آخرین نفس جانم را رهین عشق قرار دهی تا یک لحظه را بدون یاد او نباشم قلبت به بی کرانگی دریا چشمانت امتدادی از زیبایی طلوع هزاران خورشید خندههایت تبسم لبان غنچههای نوشکفته بهار نفسهایت نسیم خنک صبح بهاری در دشتی پر از گل و سنبل نگاهت جریان رودی زلال از مهربانی دستهایت نوازش ملایم نسیم سحر کلامت لطافت یاس محبت وجودت سرشار از آبی بیکران آسمان و هستیات نشانه زندگانی عشق بر زمین دور یا نزدیک عشق تو در قلبم جاری است هر کجا که باشم تو روح گمشده من هستی تو را نیازی نیست که بگویم چه اندازه دوستت دارم نیازی نیست که بگویم چگونه سو سوی چشمان من جز فروغ نگاه تو را نمی جوید تو خود بهتر از هر کس می دانی فرونخواهد نشست تشنگی لبان من با جرعه نوشیهای تفننی باید که تو را به یک باره سرکشم و دل با شراب عشق تو آرام سازم خوب میدانی که حسرت لبانت جانم را به غلغله میاندازد بگذار صاحبان فتوا کافرم بپندارند دریای شیرین من، آب خضر من نوشیدن از آب حیات کام توست آتش سینه عطش لب حسرت دل انتظار چشم اشتیاق جان بی قراری احساس همه آغوش عشق تو را میطلبند اينقدر نيومدي كه اگه يه روز بياي باور نميكنم خودتي... و بازم ميگم نيومدي... آره ميدونم.... همش تقصير سرنوشته... آره ميدونم... دنيا همش بازيه.... يه بازي كه بعضي وقتا حكمش ميشه مرگه ما آدما... نيا... ديگه نيا....ديگه نميگم بياي... برووو... راحت برو... همينجور كه راحت اومدي راحتم برو... برو كه قطار خوشبختي مثله چشماي من صبور نيست..زود برو حتما بهش ميرسي.. چشام خسته ست.. خسته ست از بس شب و روز برات اشك ريخت... اما بازم نيومدي... ديگه نيا... هيچوقت نيا... چون چشمي ندارم كه بخوام اومدنت رو ببينم... آره..... چشمي نمونده..... واسه چي ميخواي بياي؟؟؟؟ نيومدي .... نيومدي.... اما واسه يه چيز بيا.... بيا سر قبرم... زير تابوتمو بگير... برام گل بيار... از همون گلايي كه دوس داشتم.... بذارش سمت چپ قبرم تا بيوفته درست رو قلبم قلبی که تا آخرین لحظه ی جون دادن داد میزد: دوست دارم
اما هيچكس نفهميد...هيچكس صداش براش مهم نبود... يه خواهش كوچيك... اونجا ديگه نذار هر روز هي به خودم بگم: نيومد... نيومد.. ديدي... ديدي اينجام نيومد..!!!! اونجا ديگه چشام نميتونه زياد منتظر بمونه...نميتونه.. تويه مرداب نگاهت يه نفر داره ميميره دست و پا ميزنه اما واسه موندن خيلي ديره يكي اينجا رو به رومه كه خرابه ارزوشه يه مسافر غريبست كه با مردم نمي جوشه يكي كه به خاطر تو با يه دنيا در ميوفته حتي واسه بي وفاييت شعر عاشقونه گفته رو به روم نشسته بي تو زل زده تو چشماي من ميگه با سرخي اواز تلخيه سكوت و بشكن اين منم همون كه عشقت مثل اينه رو به روشه اين منم همون غريبه كه با مردم نمي جوشه يكي كه فروغ چشماش از همون مرداب خيسه خط به خط گلايه هاشو نميگه نمي نويسه
مي رسد روزي که بي من لحظه هارا سر کني..
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني..
مي رســد روزي کـــه شبها در کنــار عکس مـن..
نامه هـاي کهنـه ام را مو بــه مو از بـر کني ..
برای هرم نفست واسه نوازش نگات
دلم برای همه چیت شده یه آلبوم کوچیک
یه آلبوم دیدنی که می شه تواون خاطره دید
یه آلبوم ازتووچشات ازتوونقش خاطرات
ازتوکه امید منی از تو که میمیرم برات
اگه بری داغون می شم بدون توتموم می شم
پیشم بمون عزیزدل فقط با توآروم می شم
می خوام برای موندنت واسه همیشه خوندنت
ماهی شم وشناکنم تونازکای پیرهنت
آخه تو امیدمنی پرتوخورشید منی
توبهترین دلیل من برای زنده موندنی
وقتی که بارون می باره غنچه ی عشقومی کاره
انگارچشاتو می بینم که آرومم نمی ذاره
چی می شه آشنام بشی؟ خیل ترانه هام بشی؟
تواوج این ناامیدی تعبیررویاهام بشی؟
چی می شه توخندیدنت توی ترانه خوندنت
برای دلخوشی من بگی که راسته موندنت؟
هرچی بخوای همون می شم مجنون این زمون می شم
فقط نرو، باهام بمون برات ترانه خون می شم
من تو رو تو رویای دور تو دشت سبزپرغرور
اون جایی که قاصدکا فراوونن،کرور کرور
دیدم که بی رویا بودی بدون من تنهابودی
دلت نمی خواست بخونی آروم وبی صدا بودی
من اماآرزوت می شم توآوازت سکوت می شم
واسه کشیدن چشات قشنگترین خطوط می شم
مي تواند باشد
حديث مفصّلي از هر چيز
گريه ، بهانه ي خوبي نيست
که نگويم " دوستت دارم "
عشق را
که فتح مي شود در تو
کجا مي بري کوچه ها را
به بن بست مي کشاني ام
تا يادم نماند
انار دستانت
روي درخت سيب دانه مي شود
چشمانت را نبند!
دستانم بوي سيب نمي دهند
اونايي که دوس دارن پرنده زندوني کنن
مي تونن نگاه آدما رو قربوني کنن
واسه ي قد کشيدن تو باغچه هاي کاغذي
همه ي گلاي دنيا رو خيابوني کنن
بچّه ها برّه شدن تو دست گرگا اسيرن
توي قرن سنگي آدم بزرگا اسيرن
ميون آتيش کبريت اشکاشون يخ مي زنه
توي يخبندون اشکاشون هميشه مي ميرن
رو لباشون قصّه ي تلخ شکسته باليه
دستاي کوچيکشون اين روزا خيلي خاليه
توي پاييز سکوت قلبشون
غصّه ي آدماي پوشاليه
انگاري هيچکي نمي خواد اينجا زيتون بکاره
ديوارا رو از سر راه ستاره برداره
آسمونم ديگه اشکي واسه ريختن نداره
خدا دلگير شده ، اي کاش کمي بارون بباره
بچّه ها برّه شدن تو دست گرگا اسيرن
توي قرن سنگي آدم بزرگا اسيرن
سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم
به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم
هـزار قافـــــــــــله نور در طـــــواف تو دیدم
و در حــــریم نگاهت کبوترانه پریدم
بدین بهانه تو را در کمند خویش کشیدم
مثال چشم تو من چشم آهوانه ندیدم
زهر که غیر تو بود و ز هر چه جز تو بریدم
درون چشم سیاهت نهفته صبح سپیدم
مباد آن که شود نا امــید از تو امیدم
چیزی ندارم من بجز این دل برایت
یعنی تمام غربتم را در هوایت
آرام بـــــردارم بــــــریزم در صـــــــــدایت
دیری است تنها مانده اینجا آشنایت
بگشـــــای بر من روزنـــــی از چشــم هایت
تا چند محــــروم از نگاه دلــــربایت
در زیر شمشیر تو می گشتم فدایت
من کیستم؟ خورشید می افتاد به پایت

...رز سياه...

| Design By : Night Skin |



