مسافر
مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیر پا مرا دگر رها نکن مرا از این ستاره ها جدا نکن... فقط ميگه: تو ماله منی . عشق نمی پرسه اهل کجايی؟ فقط ميگه:توی قلب من زندگی می کنی . عشق نمی پرسه چه کار مي کنی؟ فقط ميگه: باعث می شی قلب من به ضربان بيفته . عشق نمی پرسه چرا دورهستی؟ فقط ميگه:هميشه با منی. عشق نمي پرسه دوستم داری؟ فقط ميگه: دوستت دارم به چشمانت بیاموز که هرکس ارزش دیدن ندارد تو با جامی ربودی ماه از آب چو نوشیدیم از آن جام گوارا تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب ای دقایق و ای ساعات به خاطر خدا بایستید بایستید تا رخسار او را در یک یک سلولهایم حک نمایم. افسوس که زمان هم سر سازگاری ندارد و ساعات را چون چشم به هم زدن میخواند و بر آنان تازیانه میراند تا به سرعت باد بروند و ما را به خاطرات بسپارند خاطراتی که سبب می شود قلم بر این صفحه بیجان رانده شود تا اوهم در غم بودن شریک شود. اما این اوراق هم از این بارگران شکوه می نمایند که قلم بیرحمانه آنان را می آزارد وقلم بر این گفته ها سر فرود می آورد و مرا بازخواست میکند که چرا آنان را بدینگونه به بازی گرفته ام و به ناچار من هم از دل گته گذارم که چنین عشقی را در قفس خود محبوس کرده است اما دل می نالد و می گوید مگر من از چه هستم؟ اگر از فولاد آبدیده باشم در قبال چنین عشقی آب خواهم شد چه رسد به من که اینگونه در سوز آن می سوزم و دم بر نمی آورم گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست تا به کي بايد رفت بگذار... زندگی را دوست ميدارم نه در قفس تو را دوست ميدارم تا آخرين نفس آسمان ابري ، من دلتنگ ، چشمانم محتاج باريدن مي فهميدي اي كاش یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنم گفتم ندهم دل رخ زیبای تو نگذاشت گفتم نکنم ناله جفاهای تو نگذاشت اشک وقتی زیباست که مال عشق باشد عشق وقتی زیباست که مال تو باشد تو وقتی زیبایی که: مال من باشی بی تو در این کنج قفس قفل سکوت این لبم با عشق تو خواهد شکست
عشق نمی پرسه تو کی هستی؟


بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم که صبر کن و گوش به من دار
گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خو بيست ولي
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست
از دياري به دياري ديگر
نتوانم ؛ نتوانم جستن
هر زمان عشقي و ياري ديگر
کاش ما آن دو پرستو بوديم
که همه عمر سفر ميکرديم
از بهاري به بهاري ديگر
آه؛ اکنون ديريست
که فرو ريخته در من گويي؛
تيره آواري از ابر گران
چو مي آميزم؛ با بوسه تو
روي لبهايم مي پندارم
ميسپارد جان عطري گذران
آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بيم زوال
که همه زندگيم مي لرزد
چون ترا مي نگرم
مثل اين است که از پنجره اي
تکدرختم را سرشار از برگ؛
در تب زرد خزان مي نگرم
مثل اينست که تصويري را
روي جريان هاي مغشوش آب روان مي نگرم شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار...
که فراموش کنم.
تو چه هستي؛جز يک لحظه؛يک لحظه که چشمان مرا
مي گشايد در
برهوت آگاهي؟!
که فراموش کنم.
فروغ فرخزاد
و اشك خجلت بار پشت چشمانم دلتنگ
فرصتي نيست تا ببارند ، آسمانِ گريان را مي خواهند تا اشكهايم
به زير قطرات باران محو گردند ؛
اين ديرينه دوست كم پيدا می شود .
اي كاش مي باريدي
اكنون كه دلتنگم
به سرگرداني خويش دچار اكنون كه
اي كاش مي باريدي
كه به دلتنگي تو ست كه دلتنگم
چشم وقتی زیباست که مال اشک باشد
| Design By : Night Skin |

