مسافر
نوبت خاموشی من سخت وآسان می رسد من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام مرگ ویرانگر چه بی رحم وشتابان می رسد پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست بین مرگ وآدمی قول وقراری نیست نیست من که می دانم اجل نا خوانده وبی دادگر سر زده می آید وراه فراری نیست نیست پس چرا عاشق نباشم. دل سپردم به فرداي تاريكت ماندم در سكوت پژمرده ي خيالت دست كشيدم از نگاههايي كه دل دادند به نگاه باراني ام دل را دور راندم از دلهايي كه دل سپردند به آواي پر سوز بودنم حسرت نشين سراي دل بي آرزوي پروازت شدم نازنين بودنم را به حراج عشق تو گذاردم چه خالي از ديروز، فردايم را به تو بخشيدم...... چون فصل غم است غم را دوست دارم چون گواه دل است دل را دوست دارم چون تورا به من نشان داد تو را دوست دارم بدون آنکه بدانم چرا؟ دل بيا بريم
از عشق ديگه نگيم
درد عشقي كه كشيديم
جز خدا به كسي نگيم اي خوش آن لحظه ديدارکه ما يار شديم به صفاي دل هم سخت گرفتار شديم هرچه را در دلمان بود بهم گفتيم خوش هردو با هم به صفا محرم اسرارشديم دوري ازخلق گزيديم وسخن ها گفتيم تا نبينند كسان دور زانزار شديم بخت آنروز در خانه ما را ميزد تاكه همسايه ديوار به ديوار شديم گرچه بوديم سبكبار ولي آخر كار هردوردرمرحله عشق گرانبار شديم چون نديديم زاسباب جهان خرسندي ازهمه چيز به جز عاطفه بيزار شديم شكروصد شكر كه از جام محبت... نوش كرديم و در اين ميكده سرشار شديم هر کس به طریقی دل ما میشکند نمی دانم چه بنویسم و چگونه اغاز کنم . هرگاه دلم برایت تنگ می شود تمام کلمات زیبا از اسمان قلبم فرار می کنند و به کنج سایبان چشمانم پناه می اورند تا بهمراه باران فراق بر گونه های داغ و تبدارم ارام گیرند . ای کاش در کنارم بودی تا با دستهای نا توانم شعری برای چشمان ارامت هدیه بیاورم و در خلوت خاطره هایم تمام شیشه های غبار گرفته فاصله را بشکنم. می روم تا خلوتی پیدا کنم دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد داستان غم پنهاني من گوش كنيد قصهي بي سر و ساماني من گوش كنيد گفت وگوي من و حيراني من گوش كنيد شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟ سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟ روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم ساكن كوي بت عربدهجويي بوديم عقل و دين باخته، ديوانهي رويي بوديم بستهي سلسلهي سلسله مويي بوديم كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود كه با تو بزنم تو نمي فهمی اندوه مرا چه بگويم به تو اي رفته ز دست شدم از مستي چشمان تو مست شده ام سنگ پرست مرگ بر آنكه دلش را به دل سنگ تو بست تو نمي فهمي اندوه مرا...! گفتم ندهم دل رخ زیبای تو نگذاشت گفتم نکنم ناله جفاهای تو نگذاشت اگر آفتاب بودم گيسوانت را در سر انگشت گرماي خويش جاي ميدادم اگر ابر بودم ميباريدم وتمامي قطراتم را بر گلبرگهايت جاي ميدادم اگر باد بودم ميوزيدم وتورا در خلوتي پاك جاي ميدادم اگرآسمان بودم تورا چون ماه در قلب خويش جاي ميدادم تورا چون گلي در بستر گرم خود جاي ميدادم اما حال عاشقي دل باخته ام واگر مجال يابم دل خويش را در آن قفس كه تو با اولين نگاهت ساختي جاي خواهم داد به چشمان مهربان تو می نویسم : حکایت بی انتهای عشق را تا بدانی که محبت وعشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم........... پس برایم بمان........ وبه پاکی چشمانت قسم... که تا ابد دوستت دارم توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره ، چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره ...... واسه من تنهایی درده ، درده هیچ کسو نداشتن ، هر گل پژمرده رو تو کویر سینه کاشتن ، دیگه باور کردم این رو که باید تنها بمونم تا دمه لحظه مردن شعر تنهایی بخونم . عزيزم اي كاش ميدانستي چگونه عذابي مرا زجر ميدهد وزخم ميزند درد دوريت به خدا آنچنان بر من و قلبم سنگيني ميكند كه ميخواهم بگريم گلويم را هميشه بغضي در بر دارد كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذارد آري من بدينگونه شده ام اما اما بدان عطش عشقي را كه تو در وجودم روياندي ريشه به جانم زده است و پاياني نخواهد يافت جز با مرگ من. دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه میشم .از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده آخه داره باورم میشه خنده به ما نیومده دریای هستی من از عشق توست سرشار این را به یاد بسپار بودیم کسی پاس نمیداشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم اي كاش خواننده بودم و از تو ميخواندم
اي كاش نويسنده بودم و از تو مينوشتم
اي كاش نقاش بودم و تو را نقاشي ميكردم
اي كاش راننده بودم و با تو همسفر جاده ها بودم
اي كاش ستاره بودم و در تو جاي داشتم
اي كاش آهنگ بودم و تو شعرم بودي
اي كاش من ساعت بودم و تو عقربه هايم بودي
اي كاش در قلبت جا داشتم تا ميدانستي كه چقدر دوستت دارم به زمستان تو گل و به تابستانت سردی صبح بهار و بر بالای تو خواهم افشاند پاکی شبنم را سایه ات خواهم شد تا فراموش کنی رنج تنهائی خود را در باغ ديگر مرا به معجزه دعوت نمي كني *شبی یاد دارم که چشمم نخفت**شنیدم که پروانه با شمع گفت* *که من عاشقم گر بسوزم رواست**ترا گریه و سوز باری چراست* *بگفت ای هوادار دیرین من* *برفت انگبین یار شیرین من* *چو شیرینی از من بدر میرود* *چو فرهادم آتش به سر می رود* *همی گفت و هر لحظه سیلاب درد* *فرو میدویدش برخسار زرد* *که ای مدعی عشق کار تو نیست* *که نه صبر داری نه یارای ایست* *تو بگریزی از پیش یک شعله خام* *من استاده ام تا بسوزم تمام* *ترا آتش عشق اگر پر بسوخت* *مرا بین که از پای تا سر بسوخت* *مبین تابش مجلس افروزیم* *تپش بین و سیلاب خون ریزیم* *چو سعدی که بیرونش افروخته است* *ورش بنگری اندرون سوخته است* *همه شب در این گفتگو بود شمع* *بدیدار او وقت اصحاب جمع* *نرفته ز شب همچنان بهره ای* *که ناگه بکشتش پری چهره ای* *همی گفت و می رفت دودش به سر* *که این است پایان عشق ای پسر* *اگر عاشقی خواهی آموختن* *به کشتن فرج یابی از سوختن* *مکن گریه بر قبر مقتول دوست* *برو خرّمی کن که مقبول اوست* *اگر عاشقی سر مشوی از مرض**چو سعدی فرو شوی دست از غرض* *فدائی ندارد ز مقصود چنگ* *وگر بر سرش تیر بارند و سنگ* *به دریا مرو گفتمت زینهار**وگر می روی تن به طوفان سپار* در این غربتکده هردم نگاه دل ربایی هست در این عالم برای من صدای آشنایی هست مثال قطره ای از اشک به سوی چشمه میخیزم چو میدانم در این دنیا هنوز عشق وامیدی هست در این تاریکی و ظلمت به سوی تو روان هستم چو میدانم که در چشمت چراغ پر نوری هست میان این کویر به دنبال گلستانم چو میدانم هنوزم گل میان شاخصاری هست مثال ماهی تنها میان شیشه و سنگم ولی امیدوارم من چو میدانم که رودی هست تو را مثل گل یاسی درون سینه میکارم زمستانت سزاوار هست چو میدانم بهاری است
شبي غمگين شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها كرد و دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار كوچه ها كرد به من ميگفت: تنهايي غريب است ببين با غربتش با من چه ها كرد تمام هستي ام بود و نفهميد كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد و او هرگز شكستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا كرد

بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست
از دوست بپرسید چرا میشکند...

هميشه غمگين ترين و رنج آور ترين لحظات زندگي انسان
توسط همان کسي ساخته مي شود که شيرين ترين
و به ياد ماندني ترين لحظات را برايت ساخته

می روم تا با خود سودا کنم
گم شدم در وحشت نیرنگها
می روم مثل خودی پیدا کنم
یک زمستان ابر در ذهن منست
دیده باید بعد از این دریا کنم
چند باید در سیاهی های شب
فکر ناهمواری دنیا کنم!؟
هیچ کس در فکر تنهاییم نیست
باید اخر فکر این تنها کنم
نیز خواهم در عبور از نیک و بد
عشق را جور دگر معنا کنم
گفت عمرانی کنار "بید"و"رود"
بعد از این الونکی بر پا کنم
شاید انجا وارهم از این و ان
شاید انجا تا ابد موا کنم...

اي آخرين ! آينه ام اينبار تو باش .






با من ز درد حادثه صحبت نمي كني
ديريست پشت پنجره ماندم كه رد شوي
اما تو مدتي ست اجابت نمي كني
قولي كه داده اي به من از ياد برده اي
گفتي ز باغ پنجره هجرت نمي كني
بيمار عشق توست پرستوي روح من
از اين مريض خسته عيادت نمي كني
باشد برو ولي همه جا غرق عطر توست
گرچه تو هيچ خرج صداقت نمي كني
يكبار از مسير نگاهم عبور كن
آنقدر دور گشته كه فرصت نميكني
گل هاي باغ خاطره در حال مردنند
به ياس هاي تشنه محبت نمي كني
رفتي بدون آنكه خداحافظي كني
ديگر به قاب پنجره دقت نمي كني
امروز سيب سرخ رفاقت دلش گرفت
اين سيب را براي چه قسمت نمي كني
يعني من از مقابل چشم تو رفته ام
اين كلبه را دوباره مرمت نمي كني
زيبا قرارمان همه جا هر زمان كه شد
گرچه تو هيچ وقت رعايت نمي كني


به جاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني.............امروز با
شاخه گلي کوچک يادم کن..........به جاي سيل اشکي که فردا بر
مزارم ميريزي.........امروز با تبسمي شادم کن.............به جاي اون
متن هاي تسليت که فردا برام مي نويسي.........امروز با يک پيغام
کوچک خوشحالم کن...........من امروز به تو نيازمندم نه
فردا...........قربون وفاي تو برم.......کجايي تو.....
خو کرده قفس را ميل رها شدن نيست
من با تمام جانم پر بسته و اسيرم
بايد که با تو باشم در پاي تو بميرم
عهدي که با تو بستم هرگز شکستني نيست
اين عشق تا دم مرگ هرگز گسستني نيست 
| Design By : Night Skin |


