تبليغاتX
مسافر


مسافر

شیشه پنجره را باران شست

                    از دل من اما چه کسی

                                    نقش تورا خواهد شست

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:3 AM توسط مهدی| |

بي تو دنيا بر سرم آوار شد
بين ما هر پنجره ديوار شد
درد ما در بودن ما ريشه داشت
مردن و رفتن علاج کار شد
آنکه اول نوشدارو مي نمود
بر لب ما زهر نيش مار شد
عيب از ما بود از ياران نبود
هر که يار شد عاقبت بيدار شد
عاقبت با حيله سوداگران
عشق هم کالاي هر بازار شد
آب يکجا مانده ام دريا کجاست
مردم از بس زندگي تکرار شد

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:2 AM توسط مهدی| |

 

 

سكوتم را به باران هديه كردم،

تمام زندگي را گريه كردم،

 نبودي در فراق شانه هايت

 به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:0 AM توسط مهدی| |

عزیزم

 ای کاش می دونستی

چگونه عذابی مرا زجر میدهد

                     و زخم می زند.

        درد دوریت

به خدا آنچنان بر من و قلبم سنگینی می کند

که می خواهم بگریم

گلویم را همیشه بغضی در بر دارد

که هیچگاه مرا تنها نمیگذارد

آری من بدینگونه شده ام

         اما

           اما

              بدان

عطش عشقی را که تو در وجودم رویاندی

 ریشه به جانم زده است

   و پایانی نخواهد داشت

          جز

               با مرگ من

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:7 AM توسط مهدی| |

 

 

آري اکنون شروع يک پايان است

 

پايان با تو بودن وشروع بي سرودن ..

 

و چقدر شيرين است و زجر آور،چنين شروعي و چنان پاياني...

و حال من مانده ام و انتظار وانتظار ... تا شايد شعله  وصالي ديگر ، قهقهه  يخ بسته  مرا عاشقانه به بازي گل و شعر وشکوفه دعوت کند.

 

نميدانم چرا قانون عادت،درهندسه مجهول روحم،اعتباري ندارد و هر روز التهاب سرد فراق، روزمرگي تشنه ام را دارد حريص تر ميکند.

آري، فلسفه خشن فراموشي در گنجينه عواطف من ، ناخودآگاده طرد شده است

پس اين ديوارهاي چيني افسون پيروزيتان را به رخ سادگي من نکشانيد

بيد شادماني من با باد شکوه  شما نمي لرزد

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 9:57 AM توسط مهدی| |

 

 

اگه چشمات نبودن، دنیا این رنگی نبود
رو لب پرنده ها،دیگه آهنگی نبود
اگه چشمات نبودن،آسمون آبی نبود
ُگلای یاس ِ سفید، توی ِ هیچ خوابی نبود
اگه چشمات نبودن، شب ِ مهتابی نبود
پشت ِِ اَبرای ِ دلم دیگه آفتابی نبود
اگه چشمات نبودن، کی واسم گریه می کرد
دل ِ من وقتی شکست، به کجا تکیه می کرد
اگه چشمات نبودن،کی با من سفر می کرد
واسه جشن ِ ماهیا کی ماهُ خبر می کرد
اگه چشمات نبودن، کی ُگلا رو آب می داد
واسه گنجشک دلم کی یه جای ِ خواب می داد
حالا چشمات با َمَنن که هنوز نفس دارم

جُرأت پر کشیدن از توی ِ قفس دارم
دیگه چشماتُ نگیر،که من آزُرِده ِبشم
ِمث ِ ُگل تو فصل یخ،زردُ پژمرده بشم
تا که چشماتُ دارم شعرای تازه میگم

همش از پنجره ای،که به روم بازه می گم

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 10:28 AM توسط مهدی| |

 

 

فرداو ديروز

با هم دست به يكي كردند

ديروزبا خاطراتش مرا فريب داد

وفردا با وعده هايش مرا خواب كرد

وقتي كه چشم گشودم امروز گذشته بود

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 11:18 AM توسط مهدی| |

 

هرگز نفهمیدی
خراب شدن قصر آرزوها رو دیدن سخته
شنیدن دروغین دوست دارم سخته
بدون تو زندگی کردن سخته
از یه عشق دردآور، افسانه ساختن سخته
به یاد آوردن خاطره های مرده سخته
به دیگران حالی کردن که نمی‏تونی دیگه آدم بشی سخته
از خدا شاکی بودن سخته
ناسزا گفتن به دنیا سخته
متنفر شدن از تو سخته
فراموش کردنت سخته
قبول بازیچه بودن سخته
نمایش بازی کردن سخته
خندیدن وقتی بغض بیخ گلوت گیر کرده سخته
تو تنهایی اشک ریختن سخته
از خدا خواستن و جوابی نگرفتن سخته
قانع کردن دیگران به عشق سخته
دیدن گریه‏ی دیگران به خاطر اشتباهاتت سخته
شنیدن سکوت دیگران به خاطر اشتباهاتت سخته
خوندن یه شعر عاشقونه که برای تو نیست سخته
نوشتن خاطراتی که از تو نیست سخته
عشق وقتی یک طرفه است سخته
تقسیم کردن معشوقه با دیگران سخته
گفتن احساسات وقتی که نیستی سخته
زنگ زدن وقتی که می‏دونم منتظرم نیستی سخته
دیدن پنجره‏ای که تو پشتش نیستی سخته
گفتن از روزی که با تو شب نشده سخته
اشتباه کردن و فرار از اشتباه سخته
دیدن رویایی که تو توش نیستی سخته
امروز و فردا کردن به امید تو سخته
ساختن فردا بدون تو سخته
ترسیدن از آینده‏یی که داره میاد سخته

هرگز نفهمیدی بی با تویی ها سخته

هرگز نفهمیدی......

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 9:20 AM توسط مهدی| |

ای عزیزان بعد مرگم شیون و زاری چرا؟

گریه ی بی حاصل و بانگ عزاداری چرا؟

من که در جمع شما بیگانه بودم تا کنون

از برای حضم جان اینسان عزاداری چرا؟        

روح سرگردان من یک دم سروسامان نداشت

جسم بی جان مرا یاران نگهداری چرا؟

بر رخ افسرده ام کس بوسه ی گرمی نزد

بوسه بر خاکم زدن با شیون و زاری چرا؟

جان بیمار مرا درمان و تیماری نبود

از تن بی جان من اینسان پرستاری چرا؟

تا که بودم بین خویشان سخت بودم بی بها

بعد مرگم این همه عجز و بها داری چرا؟

برگ خشکی از گلستان بهارم کس نداد

گل فشانی بر مزارم با ریا کاری چرا؟

شیوه ی مرده پرستی تا به کی آیین ماست

این همه از زندگان دوری و بیزاری چرا؟

ای...با که می گویی سخن!خاموش باش

در میان غافلان مست هوشیاری چرا؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 8:30 AM توسط مهدی| |

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند


خود ندانم چه خطائي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست


هر كجا مي نگرم، باز هم اوست
كه بچشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده


گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 8:28 AM توسط مهدی| |

عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم و پاروزنان سوي تو

 فرستادم وقتي به ساحل نگاه تو رسيد تو چشمانت را بستي و قايقم ،

 غرق شد

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 8:20 AM توسط مهدی| |

اگر می دانستم که در پس هر خنده ای گریه ای وجود دارد ، هرگز نمی خندیدم و اگر می

 

دانستم که در پس هر سلامی خداحافظی هست ، هرگز سلام نمی کردم و اگر می دانستم در

 

 پس هر آشنایی جدایی وجود دارد ، هرگز آشنايت نمی شدم و حالا که از تو دورم به یاد

 

 می آورم روزی را که خنديدمت ، سلامت کردم و آشنايت شدم و به تو گفتم دوستت دارم

 

و هرگز فراموشت نخواهم کرد وبا خود می گویم که چقدر ساده ام که آشناییمان را جدی

 

 گرفته بودم

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 8:19 AM توسط مهدی| |

 وقتي معلم پرسيد عشق چند بخشه ؟ زود دستم رو بالا بردم و گفتم يک بخش . اما از وقتي تو رو شناختم فهميدم عشق ۳ بخشه : عطش ديدن تو ...... شوق با تو بودن ....... و اندوه بي تو بودن
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 9:44 AM توسط مهدی| |


Design By : Night Skin