تبليغاتX
مسافر


مسافر

بودنم را هیچکس باور نداشت هیچکس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ او که خوابیدست در این گور سرد بودنش را هیچکس باور نکرد

کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سرد عشق را بی اختیار پیمودو قربانی نداشت

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:10 AM توسط مهدی| |

 

و کجایی تا ببینی لحظه هام بی تومیمیرن

نم نم چشمام چه ساده بارونو از سر میگیرن

کوله بارم خستگی بود اینو تو خوب میدونستی

گفتی تا ابد میمونی اما افسوس نتونستی

به خدا داشتم میرفتم خیلی پیش از رفتن تو

تو بودی گفتی بمونم توی قاب هوس تو

حالا حتی یاد مهرت زده قلبمو شکسته

عشق به اون روزهای رفته پر پروازمو بسته

کاشکی چشماتو نداشتم هرم داغ دستای تو

دل من تنها میمونه بی عبور نفس تو

من چه ساده چه خیالی دلمو بهت سپردم

میدونستی نمیمونی پس چرا خواستی بمونم؟

چرا اشکامو ندیدی ندیدی دارم میمیرم

مگه تو نگفته بودی من دوباره جون بگیرم ؟

دیگه تو نیستی ببینی غم واسم شده عبادت

میدونم بی تو میمیرم اما خوب سفر سلامت

نفسم بی تو میگیره من بازم تنها میمونم

اما برنگرد دوباره نمیخوام با تو بمونم

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 9:57 AM توسط مهدی| |

بي آنكه بخواهم مجنون من باشي

 

ليلي وار دلبسته ي تو خواهم ماند

 

                     بي آنكه بخواهم از غم دوري من اشك بريزي

 

                                 غريبانه از غم دوري تو خواهم مرد

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 5:51 PM توسط مهدی| |

 

 

داغونم و خسته

پریشون و شکسته

نمی دونی ز فراقت

دل من چقدر شکسته

توی این گلوی خسته

یه دنیا بغض نشسته

تا به حال روزی هزار بار

از غم دورییت شکسته

هق هق گریه و نالم

گوش عالم و دریده

تا به حال تو خلوت من

کسی جز تورو ندیده

از تو من چیزی نمی خوام آخر عمر تباهم

فقط دارم از تو ای گل یکی خواهش و تمنا

روز مرگ بر بسترم آ

توی قبرم تا که رفتم

با نگاهت بدرقم کن

می روم آنگاه سلامت

آن یکی دیگر سفر را

خسته و تنهای تنها

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 1:43 PM توسط مهدی| |

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 9:34 AM توسط مهدی| |

چه امید بندم در این زندگانی

 

که در نا امیدی سر آمد جوانی

 

سر آمد جوانی و ما را نیامد

 

پیام وفایی از این زندگانی

 

 

بنالم ز محنت همه روز تا شام

 

 بگریم ز حسرت همه شام تا روز

 

تو گویی سپندم بر این آتش طور

 

بسوزم از این آتش آرزوسوز

 

 

بود کاندرین جمع ناآشنایان

 

پیامی رساند مرا آشنایی؟

 

شنیدم سخن ها زمهر و وفا،لیک

 

ندیدم نشانی ز مهر و وفایی

 

 

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

 

چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

 

چو یاری مرا نیست همدم،بهتر

 

که از یاد یاران فراموش باشم

 

نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 11:11 AM توسط مهدی| |

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم .

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم .

وقتی که دیگرنمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم .

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم .

 وقتی او تمام شد

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است ،

مثل تنها مردن

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 12:33 PM توسط مهدی| |


Design By : Night Skin