تبليغاتX
مسافر


مسافر

هرگز نفهمیدی

خراب شدن قصر آرزوها رو دیدن سخته

شنیدن دروغین دوست دارم سخته

بدون تو زندگی کردن سخته

از یه عشق دردآور، افسانه ساختن سخته

به یاد آوردن خاطره های مرده سخته

به دیگران حالی کردن که نمی‏تونی دیگه آدم بشی سخته

از خدا شاکی بودن سخته

ناسزا گفتن به دنیا سخته

متنفر شدن از تو سخته

فراموش کردنت سخته

قبول بازیچه بودن سخته

نمایش بازی کردن سخته

خندیدن وقتی بغض بیخ گلوت گیر کرده سخته

تو تنهایی اشک ریختن سخته

از خدا خواستن و جوابی نگرفتن سخته

قانع کردن دیگران به عشق سخته

دیدن گریه‏ی دیگران به خاطر اشتباهاتت سخته

شنیدن سکوت دیگران به خاطر اشتباهاتت سخته

خوندن یه شعر عاشقونه که برای تو نیست سخته

نوشتن خاطراتی که از تو نیست سخته

عشق وقتی یک طرفه است سخته

تقسیم کردن معشوقه با دیگران سخته

گفتن احساسات وقتی که نیستی سخته

زنگ زدن وقتی که می‏دونم منتظرم نیستی سخته

دیدن پنجره‏ای که تو پشتش نیستی سخته

گفتن از روزی که با تو شب نشده سخته

اشتباه کردن و فرار از اشتباه سخته

دیدن رویایی که تو توش نیستی سخته

امروز و فردا کردن به امید تو سخته

ساختن فردا بدون تو سخته

ترسیدن از آینده‏یی که داره میاد سخته

 

 

هرگز نفهمیدی بی با تویی ها سخته

 

هرگز نفهمیدی......

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 1:51 PM توسط مهدی| |

کدامین تقدیر

      و

  کدامین سرنوشت

   تنها با یک نگاه

   دلباخته‌ات شدم

با کلامی چون سلامی آشنا

دیوانه‌ات شدم.

شب و روز را نمی‌دانم

و در نمی‌یابم

برای چه هستم

چرا که بی‌تو دقایق چون سالیان عذاب می‌گذرد

ومن در فغان نبودنت

همچون سرگشته‌ای بیمار میمانم.

شفای من تو هستی

صدایت تسلی بخس روح من است

           و

نگاهت چون مرحمی بر زخم من

محروم بودن از دیدارت

مرا از پای به در خواهد آورد

ای کاش

هر روز تنها لحظه‌ای

چهرۀ زیبایت را می‌نگریستم

تا دل ریشم التیام یابد.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:33 AM توسط مهدی| |

بگوييد بر روي گورم بنويسند:

 

 

                                  زندگي را دوست داشت

  

ولي آنرا نشناخت

  

 

                                 مهربون بود ولي مهر نورزيد

 

  

طبيعت را دوست داشت

 

 

                                ولي از آن لذت نبرد

 

  

در آبگير قلبش جنب و جوش بود

 

 

                                ولي كسي بدان راه نيافت

 

  

در زندگي احساس تنهايي مي نمود

 

 

                               ولي هرگز به كسي دل نداد

 

 

و خلاصه بنويسيد:

 

 

زنده بودن را براي زندگي دوست داشت

 

 

                                   نه

 

 

زندگي را براي زنده بود ن !!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 2:22 PM توسط مهدی| |

هنگامی که شب فرا می رسد

وسکوت حکفرما

وپرندگان در آشیانه شان خاموش

آنگاه من در خلوتگاه خود

به یاد تو می گریم

آن لحظه گریستن را می پرستم

و اشک را می بویم

اشک . گرمای تورا جاودانه می کند

وتمامی سکوتها را می شکند

سکوتی که مرا تنهایی می دهد

و در این تنهایی است

که می خواهم فریاد برآورم

تا همه بشنوند که

     دوستت دارم

           ای

            فرشته زندگی‌ام.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:9 AM توسط مهدی| |

وسوگند وفا را

نه با کلام

  بلکه

با تمامی وجود خویش

برجایگاه عشقمان جای خواهم داد

تا تمامی آنان که در کنارۀ راهمان نظاره گرند

و فضایمان را

فضای بیهوده می خوانند

در یابند که ما

همان تکیه گاه جاودان یکدیگریم.

تکیه گاهی که

نه آن باد

    و

نه آن ورطه ناشاد

توان شکستنش را ندارد.

تکیه گاهی که ته آن موج

          و

نه آن خشم پر فوج

مجال خردکردنش را ندارد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 8:32 AM توسط مهدی| |

دراين غربتكده هردم نگاه دل ربايي هست

دراين عالم براي من صداي آشنايي هست

مثال قطره اي از اشك به سوي چشمه ميخيزم

چوميدانم در اين دنيا هنوز عشق واميدي هست

دراين تاريكي وظلمت به سوي تو روان هستم

چوميدانم كه در چشمت چراغ پرزنوري هست

ميان اين كوير به دنبال گلستانم

چو ميدانم هنوزم گل ميان شاخصاري هست

مثال ماهي تنها ميان شيشه و سنگم

ولي اميدوارم من چو ميدانم كه رودي هست

تورا مثل گل ياسي درون سينه مي كارم

زمستانت سزاوار هست چو ميدانم بهاري هست.

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 5:59 PM توسط مهدی| |

 

تنها درمیان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریت را بر سر در خانه نوشته اند

ومن در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسیار است دوری ها.فراموش کردن ها و گسستنها

ومن در این هم همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نا رفیقی خود رفیقند

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

خواستگاه من کجاست که من آنجا قنودن خواهم

من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام

تنها در میان تن ها چه عاشقانه ماده ام

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 5:54 PM توسط مهدی| |

ای عزیزان بعد مرگم شیون و زاری چرا؟

گریه ی بی حاصل و بانگ عزاداری چرا؟

من که در جمع شما بیگانه بودم تا کنون

از برای حضم جان اینسان عزاداری چرا؟        

روح سرگردان من یک دم سروسامان نداشت

جسم بی جان مرا یاران نگهداری چرا؟

بر رخ افسرده ام کس بوسه ی گرمی نزد

بوسه بر خاکم زدن با شیون و زاری چرا؟

جان بیمار مرا درمان و تیماری نبود

از تن بی جان من اینسان پرستاری چرا؟

تا که بودم بین خویشان سخت بودم بی بها

بعد مرگم این همه عجز و بها داری چرا؟

برگ خشکی از گلستان بهارم کس نداد

گل فشانی بر مزارم با ریا کاری چرا؟

شیوه ی مرده پرستی تا به کی آیین ماست

این همه از زندگان دوری و بیزاری چرا؟

ای...با که می گویی سخن!خاموش باش

در میان غافلان مست هوشیاری چرا؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 12:6 PM توسط مهدی| |


 

آسمان ابري ، من دلتنگ ، چشمانم محتاج باريدن

و اشك خجلت بار پشت چشمانم دلتنگ

فرصتي نيست تا ببارند ، آسمانِ گريان را مي خواهند تا اشكهايم


به زير قطرات باران محو گردند ؛


اين ديرينه دوست كم پيدا می شود
 


اي كاش مي باريدي


اكنون كه دلتنگم

 به سرگرداني خويش دچار اكنون كه

اي كاش مي باريدي

 ای کاش می فهمیدی

كه به دلتنگي تو ست كه دلتنگم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 12:5 PM توسط مهدی| |

هرگز نمي گيرد كسي در قلب من جاي تو را
هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را
خورشيد عشق تو هنوز سوزد مرا سر تا زپاي
در كوي راه زندگي روشن كند راه مر
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 1:55 PM توسط مهدی| |

 

 

 

تو اگر بسته ای بار سفر

 

تو اگر نیستی دیگر

 

پس چرا از همه جا

 

از همه جا

 

من

 

صدای ِ تپش ِ قلب ِ تو را

 

می شنوم ...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:14 AM توسط مهدی| |

روزگاری دل من واله و شیدای تو بود

تو خودت خوب می دونی که از همه بریده بود

به خدا دروغ نمی گم همهء عطر وجودت

واسه من زندگی دوباره و قصهء دیدار تو بود

تو مگه خبر نداشتی که دیگه ارزشی نداره

که به جز چشمای نازت به کسی کنم نظاره

تو که بهتر می دونستی زندگیم فقط تویی تو

چرا اتیش زدی هستی مو به اشکای دوباره  ......

نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 9:38 AM توسط مهدی| |

چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه

چی بنويسم وقتی قلب من تنها مونده

وقتی که به جز یه سایه . کسی پیشم نمونده

چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

وقتی هیچ کس نمیتونه درد عشق بفهمه

چی بگم وقتی زندگي  جلوه ای نداره

وقتی فرياد من پیش خدا جایی نداره

وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست

چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 7:59 AM توسط مهدی| |


Design By : Night Skin