تبليغاتX
مسافر


مسافر

 

 

من چه کنم خیال تو منو رها نمی کنه

اما دلت به وعده هاش یه کم وفا نمی کنه

من ندیدم کسی رو که مثل تو موندگار باشه

آدم خودش رو که تو دل اینجوری جا نمیکنه

چشمامو بستم و دارم تو رو بهتر میبینم

اما چشم تو بازم منو نگاه نمی کنه

عمریه دارم صدات میکنم و جواب میدی

عمریه چشمات ولی منو صدا نمیکنه

نمیدونم چرا من شدم به عشق تو اسیر

چرا عشق من چشاتو مبتلا نمیکنه

نه دلت تنگه واسم نه حرفی داری بزنی

آخه سنگم با شیشه اینجوری تا نمی کنه

جون من خیلی کمه اما فدات..گرچه آدم

جونشو برای هر کسی فدا نمی کنه

من میگم خدا کنه یه جوری مال من بشی

نمیدونم چرا این کار و خدا نمیکنه

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 9:8 AM توسط مهدی| |

 

چی میشد گر دل اشفته ی من به شهر چشمای تو عادت نمیکرد
پرستوی نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نمیکرد
چه میشد اولین روزه جدایی برایم تا قیامت شب نمیشد
وجود پاک و سرشار از امیدم گرفتار سکوت شب نمیشد
چه میشد میتوانستم برایت غزل های بگویم عاشقانه
و یا در اخریم مصرع شعرم بگیرم از وجودت یک نشانه
چه میشد زیر باران نگاهت , گل نیلوفری را دیده بودم
و یا از باغ همسایه شبانه گل مریم برایت چیده بودم
چی میشد زیر سقف نیلی شب کنارم عاشقانه مینشستی
نمیگفتی
مسافر هستی
امشب تو بغض خسته ام را میشکستی
 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 8:46 AM توسط مهدی| |

 

فاصله را تو يادم دادي
وقتي با لبخند
دور شدي از من

عکاس بهتر از ما فاصله را مي فهميد
تو در عکس نيستي
فاصله يعني تو...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 8:21 AM توسط مهدی| |

دلم گرفته و هر سوي خانه‌ام ابريست
دلم گرفته و گريه دواي دردم نيست
حريف ني لبك و سوز دل نمي‌گردم
ولي درون دلم بذر صبر پروردم
خداست شاهد اين حرف و عشق مي‌داند
كه روز جمعه نگاهم به جاده مي‌ماند
به آتشي كه دلم را هميشه سوزانده است
دواي درد عدالت كنار در مانده‌ست
دري است فاصله من و يك سبد رويا
دري است فاصله من و يوسف زهرا
دلم گرفته، دقايق هنوز در راهند
و عاشقان شقايق هنوز در راهند
دلم گرفته، كسي نيست، جاده بي‌رنگ است
دلم گرفته و اين قلب ساده بي‌رنگ است
هميشه مانده‌ام اينجا، هميشه مي‌مانم
عبور مي‌كند آيا كسي؟ نمي‌دانم!
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 9:22 AM توسط مهدی| |

سادگی مرا ببخش که خويش را تو خوانده ام
برای برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام

به من نخند و گريه کن چرا که جز نياز تو
هر چه نياز بود و هست از در خانه رانده ام
اگر به کوتاهی خواب ، خواب مرا سايه شدی
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

گلوی فرياد مرا سکوت دعوت تو بود
ولی من اين سکوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامی برای من نساز
از ابتدا دست تو را در اين قمار خوانده ام

گناه از تو بود و من نيازمند بخششم
چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام
گناهکار هر که بود کيفر آن مال من است
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 3:12 PM توسط مهدی| |

کاش چون پاييز بودم............کاش چون پاييز بودم
کاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم
برگهاي ارزوهايم يکايک زرد ميشد
افتاب ديدگانم سرد ميشد

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 8:4 AM توسط مهدی| |

چشمه ای روشن از آفتاب را در نگاهت دیده ام

موج دریای عاشقی را در صدایت شنیده ام

و در کوچه بازار های عاشقی لحظا تی را همراهت پیمودم

و با تو تمام زندگی ام را شیرین  دیدم

لحظاتی سراسر شادی و خوشبختی

هنوز طعم نگاه شیرینت را در تمام وجودم احساس می کنم و

هنوز نگاه پر ز دردت را در هنگام سفر به یاد دارم

وتمام خاطراتت را همراه خود به این طرف و آن طرف می برم

 

هنوز تکه ای از نوشته ات را در درون آلبوم عکسم نگه داشته ام

تا در هنگام دلتنگی آن را ببویم با آنکه  در کنارم هستی از تو می نویسم

یگانه عشق من        دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 8:2 AM توسط مهدی| |

مینویسم از تو.... از تو ای شاد ترین .... تازه ترین نغمه عشق...

تو که سر سبز ترین منظره ای .... تو که سرشار ترین عاطفه را....

نزد تو پیدا کردم .... وتو سنگ صبورم بودی ....

در تمام لحظاتی که خدا ....شاهد غصه و اندوهم بود....

به تو می اندیشم ....و به تو میبالم ....و از تو میگیرم....هرچه انگیزه درونم دارم....

من شباهنگام آن دم که تو را نزد خودم می بینم ...

بهترین آرامش....برترین خواهش و احساس نیاز....در دلم می جوشد....

روزها می گذرد.... عشق ما رو به خدایی شدن است....

رو به برتر شدن از هر حسی .... که در این عالم خاکی پیداست ....

دوستت میدارم .... از همین نقطه خاکی تا عرش ....

دوستت میدارم.....از زمین تا به خدا.....

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 8:8 AM توسط مهدی| |

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

 

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست

به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

 

یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا

دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

 

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

 

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم

طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:0 AM توسط مهدی| |

من صبورم اما...
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم
من صبورم اما...
چقدر با همه ي عاشقيم محزونم!
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب
و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه اين بغض گران صبر چه مي داند چيست....
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 10:45 AM توسط مهدی| |

عاقبت جان را در رهت خواهم گذاشت
در ره عشقت سر به بالين خاك خواهم
گذاشت
عاقبت از سوز دلت اشكهايم غلطان شود
از اشكهايت سر به بيابان خواهم گذاشت
عاقبت از نور وجودت كور شوم
از پي تو آبرو را خواهم گذاشت
عاقبت بوسيدنت آرزو خواهد ماند
اين آرزو را بردل خواهم گذاشت
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 9:57 AM توسط مهدی| |

کاش مي شد زندگي را خط به خط از نو نوشت

کاش مي شد عشق را در هر صفحه،بالا نوشت

کاش مي شد کينه ها را پاک کرد

گريه ها و غصه ها را خاک کرد


کاش مي شد عاشقانه ياد ، داشت

تيشه اي همواره بر تزوير و بر بي داد داشت

کاش مي شد پرچمي بر داد داشت

کاش مي شد قاصدي در باد داشت

کاش مي شد غنچه ها را وا نمود

هر نفس از شوق درياها سرود

کاش مي شد زندگي بر کام بود

دايما" در خاطر آن ساقي و آن جام بود

کاش مي شد طرح نو را برنشاند

سايه عشق تو را بر دل رساند
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 12:51 PM توسط مهدی| |

رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن

ابتداي يك پريشاني است حرفش را مزن

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو

چشمهاي تو باراني است حرفش را مزن

آرزو دارم كه ديگر برنگردم پيش تو

راهمان با اين كه طولاني است حرفش را مزن

دوست داري بشكني قلب پريشان مرا

دل شكستن كار آساني است حرفش را مزن

 

خورده اي سوگند روزي عهدمان را بشكني

اين شكستن نا مسلماني است حرفش را مزن

حرف رفتن مي زني وقتي كه مهتاج توام

رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:17 AM توسط مهدی| |

اگر ابر بودم

ميباريدم وتمامي قطراتم را

بر گلبرگهايت جاي ميدادم

 

 

 

اگر باد بودم

ميوزيدم وتورا

در خلوتي پاك جاي ميدادم

 

 

 

اگرآسمان بودم

تورا چون ماه

در قلب خويش جاي ميدادم

 

 

 

اگر خاك بودم

تورا چون گلي

در بستر گرم خود جاي ميدادم

 

 

اما حال عاشقي دل باخته ام

واگر مجال يابم دل خويش را در آن قفس

كه تو با اولين نگاهت ساختي جاي خواهم داد...

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 9:4 AM توسط مهدی| |

 

 

 

عزيزم

اي كاش ميدانستي

چگونه عذابي مرا زجر ميدهد

وزخم ميزند

درد دوريت

به خدا آنچنان بر من و قلبم سنگيني ميكند

كه ميخواهم بگريم

گلويم را هميشه بغضي در بر دارد

كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذارد

آري من بدينگونه شده ام

اما

  اما

    بدان

عطش عشقي را كه تو در وجودم روياندي

ريشه به جانم زده است

و پاياني نخواهد يافت

        جز

              با مرگ من.

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 8:50 AM توسط مهدی| |


Design By : Night Skin