تبليغاتX
مسافر


مسافر

در خانه دلت آشياني گزيدم ويارم وفا نكرد.
با خاطرت شعري سرودم و مطلب ادا نگشت 
اشكم جويبار بهاري شد و شكوفه هايت نشكفت
در منظر چشمت چهره اي آفريدم و آن هم دوامي نيافت
در رواق منزل دلت شمعي شدم وآري !
كه طوفان سينه تنگت به آن هم وفا نكرد
در انتهاي سكوت شب با ياد تو گريستم و
افسوس كه آن سيلي شد و جان از كفم نگرفت !
راز دلم با تو بگفتم و اميد وصل يافتم
اما چه حاصل كه تبسمت هم نشاني از وصا ل نداد
جانم به كف گرفتم و دور از ديار شدم
افسوس كه ترك ديار هم در تو اثر نداشت
با كوله بار خستگي و با يك دنيا اميد
بازگشتم و ولي دگر نشاني از تو نبود !!!
بـــا تــو هميشه سبز بودم و اميد من پرواز
بـي تـــو چگونه توانم راه بـيابم در آفتاب ؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 2:12 PM توسط مهدی| |

تو از قبیله ی لیلی    

من از قبیله ی مجنون

تو از سپیده و نوری    

من از شقایق پر خون

تو از قبیله ی دریا       

من از نژاد کویرم

همیشه تشنه و غمگین 

همیشه بی تو اسیرم

حدیث عشق من و تو  

حدیث ابر بهاری

به من چه می رسد ای دوست

ازاین همه غم و زاری

تو از قبیله ی لبخند

من از قبیله ی اندوه

فضای فاصله صد آب

فضای فاصله صد کوه

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11:33 PM توسط مهدی| |

می‌نویسم در کنار خاطراتم نامه‌ای

                     نامه‌ای از شاهکار عاشق دیوانه‌ای

او که روزی با نگارش عهدهایی بسته بود

                     بعد با صدها بهانه عهد خود شکسته بود

می‌نویسم در هجوم لحظه‌هی بی‌کسی

                    قصه درد جدایی با همه دلواپسی

می‌نویسم تا بماند یادگار از داغ عشق

                    آن غزالی که برون شد ناگزیر از باغ عشق

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 5:22 PM توسط مهدی| |

بنویس گر هزار بار پاره شود

پیوند میان من و دوست

جای غم نیست

گر از هر رگ خود رشته ای خواهم ساخت

و گره خواهم زد

پیچک جانم را

بر بلندای عظیم عشقش

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:7 AM توسط مهدی| |

به مژگانت، به ابرويت، به مويت، به رنگ سرخ لبهايت، به رويت، به اهنگ زيباي کلامت، به چشمانت، که رنگ آب درياست، به آن نازي که در چشم تو پيداست، به لبخندت که چون لبخند گلهاست، به رخسارت که چون مهتاب زيباست، به گلهاي بهار عشق و مستي، به قراني که ان را مي پرستي،

قسم اي نازنين تا زنده هستم،

تو را من دوست دارم مي‌پرستم.

نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 0:31 AM توسط مهدی| |

    عمریه دلو سوزوندی یه بار خوبی نکردیه

 خدا کنه بریو هیچ موقع برنگردی

 حرفی نزن دروغات نه باورم نمیشه

 از عشق بچگونم پشیمونم همیشه

بسه دیگه بی انصاف چی از جونم تو می خوای

 یه روز میگی می مونی یه روز میری نمیای

 دلت می خواد شبوروز جلو چشات بمیرم 

کاش به روزم بیوفتی آره بدبختیتو ببینم 

دل به تو بستم آره بزرگترین گناه بود

نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 0:25 AM توسط مهدی| |

از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني :
 
سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
***
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !
 بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !
 
آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح درجسم جهان ريخته اند،
شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !
 
همه درهاي رهائي بسته ست،
تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي ... ))
 
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز .
 
غنچه ها مي رسد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،
در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد !
چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
 
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي كردند .
 
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
 
چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
***
 اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !
كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !
 
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد . »
 
تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:44 PM توسط مهدی| |

دلم مي خواد يه چيزي رو بدوني
ديگه نه عاشقي نه مهربوني
منم ديگه تصميمم رو گرفتم
اصلا نمي خوام كه پيشم بموني
ديشب كه داشتم فكرام و مي كردم
ديدم با تو تلف شده جووني
يه جا يه جمله ي قشنگي ديدم
عاشقو از خودت بروني بايد
چه شعرايي من واسه تو نوشتم
تو همه چيز بودي جز آسموني
يادت مياد منتم رو كشيدي ؟
تا كه فقط بهت بدم نشوني ؟
 يادت ميادروي درخت نوشتي
تا عمر داري براي من مي خوني ؟
يادت مياد حتي سلام من رو
گفتي به هيچ كس نمي رسوني
حالا بيار عكسامو تا تموم شه
اگر كه وقت داري اگه مي توني
نگو خجالت مي كشي مي دونم
تو خيلي وقته ديگه مال اوني
خوش باشي هر جا كه مي ري الهي
واست تلافي نكنه زموني

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 12:4 PM توسط مهدی| |

کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود
کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و دريا نبود
کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود
کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوزپر سرما نبود
کاش بودي تا فقط باور کني بعدتو اين زندگي زيبا نبود

نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 12:58 PM توسط مهدی| |

 

 

وقتی یاد تو و چشمای عزیزت ،

 

 

می شه هم بستر لالائی شبهام !

 

 

تازه می فهم که ای وای ! قد دنیا تو رو می خوام !

 

 

وقتی دستام مث دستای یه عاشق

 

 

عطش لمس حضور تو رو داره !

 

 

چشمام از غصه عشقت ، گریه هاشو کم میاره !

 

 

اگه شبگردی چشمای غریبت

 

 

شده کار شب و روز دل خسته م !

 

 

واسه اینه که دلم رو ، به نگاه های تو بستم !

 

 

من به جز تو که یه رویای قشنگی

 

 

نازنینم ! دیگه دلخوشی ندارم !

 

 

اگه تنهام جا بذاری ، تو رو تنها نمی ذارم !

نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 12:52 PM توسط مهدی| |

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي  نيست   

گفتم که صبر کن و گوش به من دار
گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست

پرواز عجب عادت خو بيست ولي
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست

گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 6:4 PM توسط مهدی| |

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟

تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم

شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟

هر چه می خواهیم آری از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم سایه دریاست می دانی؟

« دوستت دارم!» - همین ! این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟

عشق من ! بی هیچ تردیدی بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟

نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 11:14 AM توسط مهدی| |

 

 

 

يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود
يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود
يكي موند با قصه ها يكي رفت چه بي وفا
اون كه موند يه قصه ساخت، اما حيف هستي شو باخت
قصه ها به سر رسيد اون به عشقش نرسيد

نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 11:9 AM توسط مهدی| |

 

 

 

بي تو نميخوام ديگه دنيا به كامم باشه
حتي يه لحظه ي خوب در انتظارم باشه
بي تو نمي خوام ديگه تو آسمونا باشم
مي خوام تو قصه زمين تنهاي تنها باشم
بي تو نمي خوام ديگه دوباره پيدا بشم
مجنون و ديوونه و شيدا و ليلا بشم
بي تو نمي خوام ديگه جون تو بدن بمونه
بي تو مي خوام بمي رم بي عذر بي بهونه
بي تو اگه تو خواستي تا آخرش مي مونم
اما بدون عزيزم تويي تو مهربونم

نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 10:2 AM توسط مهدی| |

آمد و آتش به جانم کرد و رفت
با محبت امتحانم کرد و رفت
آمد و بنشست و آشوبی بپا
در ميان دودمانم کرد و رفت
آمد و رويی گشود و شد نهان
نام خود ورد زبانم کرد و رفت
آمد و او دود شد من شعله ای
در وجود خود نهانم کرد و رفت
آمد و برقی شد و جانم بسوخت
آتشين تر اين بيانم کرد و رفت
آمدو آيينه گردانم بشد
طوطی بی همزبانم کرد و رفت
آمد و قفل از دهانم بر گشود
چشمهء آب روانم کرد و رفت
آمد و تيری زد و شد ناپديد
همچنان صيدی نشانم کرد و رفت
آمد و چون آفتی در من فتاد
سر به سوی آسمانم کرد و رفت
نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 10:10 AM توسط مهدی| |

همدل و همنفسي نيست خدايا چه کنم؟     همرهم جز تو کسي نيست   خدايا چه کنم ؟

 از غم چرخ بلا    ناله سپردم     به نسيم         دست فرياد  رسي نيست  خدايا چه کنم؟

نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 10:1 AM توسط مهدی| |


Design By : Night Skin