مسافر
تو از قبیله ی لیلی من از قبیله ی مجنون تو از سپیده و نوری من از شقایق پر خون تو از قبیله ی دریا من از نژاد کویرم همیشه تشنه و غمگین همیشه بی تو اسیرم حدیث عشق من و تو حدیث ابر بهاری به من چه می رسد ای دوست ازاین همه غم و زاری تو از قبیله ی لبخند من از قبیله ی اندوه فضای فاصله صد آب فضای فاصله صد کوه مینویسم در کنار خاطراتم نامهای نامهای از شاهکار عاشق دیوانهای او که روزی با نگارش عهدهایی بسته بود بعد با صدها بهانه عهد خود شکسته بود مینویسم در هجوم لحظههی بیکسی قصه درد جدایی با همه دلواپسی مینویسم تا بماند یادگار از داغ عشق آن غزالی که برون شد ناگزیر از باغ عشق بنویس گر هزار بار پاره شود پیوند میان من و دوست جای غم نیست گر از هر رگ خود رشته ای خواهم ساخت و گره خواهم زد پیچک جانم را بر بلندای عظیم عشقش به مژگانت، به ابرويت، به مويت، به رنگ سرخ لبهايت، به رويت، به اهنگ زيباي کلامت، به چشمانت، که رنگ آب درياست، به آن نازي که در چشم تو پيداست، به لبخندت که چون لبخند گلهاست، به رخسارت که چون مهتاب زيباست، به گلهاي بهار عشق و مستي، به قراني که ان را مي پرستي، قسم اي نازنين تا زنده هستم، تو را من دوست دارم ميپرستم. عمریه دلو سوزوندی یه بار خوبی نکردیه خدا کنه بریو هیچ موقع برنگردی حرفی نزن دروغات نه باورم نمیشه از عشق بچگونم پشیمونم همیشه بسه دیگه بی انصاف چی از جونم تو می خوای یه روز میگی می مونی یه روز میری نمیای دلت می خواد شبوروز جلو چشات بمیرم کاش به روزم بیوفتی آره بدبختیتو ببینم دل به تو بستم آره بزرگترین گناه بود دلم مي خواد يه چيزي رو بدوني کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود وقتی یاد تو و چشمای عزیزت ، می شه هم بستر لالائی شبهام ! تازه می فهم که ای وای ! قد دنیا تو رو می خوام ! وقتی دستام مث دستای یه عاشق عطش لمس حضور تو رو داره ! چشمام از غصه عشقت ، گریه هاشو کم میاره ! اگه شبگردی چشمای غریبت شده کار شب و روز دل خسته م ! واسه اینه که دلم رو ، به نگاه های تو بستم ! من به جز تو که یه رویای قشنگی نازنینم ! دیگه دلخوشی ندارم ! اگه تنهام جا بذاری ، تو رو تنها نمی ذارم ! گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟
تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟
هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟
« دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟
عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من
عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟ يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود بي تو نميخوام ديگه دنيا به كامم باشه همدل و همنفسي نيست خدايا چه کنم؟ همرهم جز تو کسي نيست خدايا چه کنم ؟ از غم چرخ بلا ناله سپردم به نسيم دست فرياد رسي نيست خدايا چه کنم؟
با خاطرت شعري سرودم و مطلب ادا نگشت
اشكم جويبار بهاري شد و شكوفه هايت نشكفت
در منظر چشمت چهره اي آفريدم و آن هم دوامي نيافت
در رواق منزل دلت شمعي شدم وآري !
كه طوفان سينه تنگت به آن هم وفا نكرد
در انتهاي سكوت شب با ياد تو گريستم و
افسوس كه آن سيلي شد و جان از كفم نگرفت !
راز دلم با تو بگفتم و اميد وصل يافتم
اما چه حاصل كه تبسمت هم نشاني از وصا ل نداد
جانم به كف گرفتم و دور از ديار شدم
افسوس كه ترك ديار هم در تو اثر نداشت
با كوله بار خستگي و با يك دنيا اميد
بازگشتم و ولي دگر نشاني از تو نبود !!!
بـــا تــو هميشه سبز بودم و اميد من پرواز
بـي تـــو چگونه توانم راه بـيابم در آفتاب ؟
چون گل افشاني لبخند تو،
ديگه نه عاشقي نه مهربوني
منم ديگه تصميمم رو گرفتم
اصلا نمي خوام كه پيشم بموني
ديشب كه داشتم فكرام و مي كردم
ديدم با تو تلف شده جووني
يه جا يه جمله ي قشنگي ديدم
عاشقو از خودت بروني بايد
چه شعرايي من واسه تو نوشتم
تو همه چيز بودي جز آسموني
يادت مياد منتم رو كشيدي ؟
تا كه فقط بهت بدم نشوني ؟
يادت ميادروي درخت نوشتي
تا عمر داري براي من مي خوني ؟
يادت مياد حتي سلام من رو
گفتي به هيچ كس نمي رسوني
حالا بيار عكسامو تا تموم شه
اگر كه وقت داري اگه مي توني
نگو خجالت مي كشي مي دونم
تو خيلي وقته ديگه مال اوني
خوش باشي هر جا كه مي ري الهي
واست تلافي نكنه زموني
کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و دريا نبود
کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود
کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوزپر سرما نبود
کاش بودي تا فقط باور کني بعدتو اين زندگي زيبا نبود

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم که صبر کن و گوش به من دار
گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خو بيست ولي
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود
يكي موند با قصه ها يكي رفت چه بي وفا
اون كه موند يه قصه ساخت، اما حيف هستي شو باخت
قصه ها به سر رسيد اون به عشقش نرسيد

حتي يه لحظه ي خوب در انتظارم باشه
بي تو نمي خوام ديگه تو آسمونا باشم
مي خوام تو قصه زمين تنهاي تنها باشم
بي تو نمي خوام ديگه دوباره پيدا بشم
مجنون و ديوونه و شيدا و ليلا بشم
بي تو نمي خوام ديگه جون تو بدن بمونه
بي تو مي خوام بمي رم بي عذر بي بهونه
بي تو اگه تو خواستي تا آخرش مي مونم
اما بدون عزيزم تويي تو مهربونم
با محبت امتحانم کرد و رفت
آمد و بنشست و آشوبی بپا
در ميان دودمانم کرد و رفت
آمد و رويی گشود و شد نهان
نام خود ورد زبانم کرد و رفت
آمد و او دود شد من شعله ای
در وجود خود نهانم کرد و رفت
آمد و برقی شد و جانم بسوخت
آتشين تر اين بيانم کرد و رفت
آمدو آيينه گردانم بشد
طوطی بی همزبانم کرد و رفت
آمد و قفل از دهانم بر گشود
چشمهء آب روانم کرد و رفت
آمد و تيری زد و شد ناپديد
همچنان صيدی نشانم کرد و رفت
آمد و چون آفتی در من فتاد
سر به سوی آسمانم کرد و رفت
| Design By : Night Skin |

