مسافر
خداي آسمان را به آرامي صدا كردن............ تنها نگاه بود و تبسم. امّا ... نه: گاهی که از تب هیجان ها بی تاب می شدیم . گاهی که قلب هامان می کوفت سهمگین . گاهی که سینه هامان چون کوره می گداخت . دست تو بود و دست من، کز شوق، سر به دامن هم می گذاشتند وز این پل بزرگ پیوند دست ها دل های ما به خلوت هم راه داشتند ! یک بار نیز، یادت اگر باشد وقتی تو، راهی سفربودی یک لحظه،وای تنها یک لحظه سر روی شانه های هم آوردیم با هم گریستیم... تنها نگاه بود و تبسم، میان ما ما پاک زیستیم ! ای سر کشیده از صدف سال های پیش ای بازگشته از سفر خاطرات دور آن روزهای خوب تو، آفتاب بودی بخشنده، پاک،گرم من،مرغ صبح بودم مست و ترانه گو امّا در آن غروب که ازهم جدا شدیم شب را شناختیم در جلگه ی غریب و غم آلود سرنوشت زیر سُمِ سمند گریزان ماه و سال چون باد تاختیم در شعله ی بلند شفق ها،غمگین گداختیم جز یاد آن نگاه و تبسم، مانند موج ریخت به هم، هر چه ساختیم. ما پاک سوختیم. ما پاک باختیم. سخت است فراق عزیز و تنها ماندن سخت است بر جای ماندن و راکد زندگی کردن همچون چشمه خشکیده مقروض بی او زندگی را در جام لحظه ها تهی کردن صورتم از تلخی آن در خود می تکد بی او زندگی را در فریاد بی صدا تجربه میکنم روحم آواز رفتن بر لب دارد و فریادم در فضای خالی از صدا میماند هنوز عاشقم آن مهربان يكتا را کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم
اگر آيينه يك دنياست..............تويي معناي دنيايش...........
تو يعني دسته اي گل را......... ز آن سوي افق چيدن........
تو يعني پاكي باران...............تو يعني لذت ديدن........
تو يعني يك شقايق ...............به يك پروانه بخشيدن..........
تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن............
تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها كردن...........
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني...........
تو يعني پيك آزادي.............براي روح زنداني.........
تو يعني در زمستان ها ........ به فكر پونه افتادن.......
تو يعني روح باران را......... متين و ساده بوسيدن...........
و يا در پاسخ يك لطف..........به روي غنچه خنديدن............
تو يعني اوج زيبايي.....................

حيرت زدهام، تشنة يك جرعه جوابم
اي مردم دريا! برسانيد به آبم
آيا پس از اين دشت رهي هست؟ دهي هست؟
يا اينكه به بيراهه دويدهست شتابم؟
من كوزه به دوش آمدهام چشمه به چشمه
شايد كه تو را، اي عطش گنگ! بيابم
آهي و نگاهي و ... دريغا كه خطا بود
يك عمر كه با آينهها بود خطابم
هر صبح حريصانه من و حسرت خفتن
هر شب من و اندوه كه حيف است بخوابم
چون صاعقه هر بار كه عشق آمد و گل كرد
يك شعله نوشتند ملائك به حسابم
مينوشم از اين تلخ، اگر آتش، اگر آب
حيرت زدهام، تشنة يك جرعه جوابم
كسي كه ياد به من داده بود الفبا را
كسي كه ساخت مرا آشنا به واژه آب
سپرده بود به دستم كليد دريا را
كسي كه قلب وي از آسمان سختي تر بود
چو مي نواخت به باراني از صدا ما را
هميشه در وسط ذهن كودكانه من
نشسته بود به پاسخ ،سؤال دنيا را
كسي كه بر سرميزش هميشه گلدان بود
كسي كه دوست نمي داشت غير گلها را
كسي كه بوسه به رويم به خواب مي زد ،اگر
به هر بهانه نمي خواست عذر دعوا را
كسي كه بار نخستين به دست من بنهاد
به باغ كاغذي عشق ، دست«سارا»را
به شكل مادر من بود گاه و مي روياند
حضور دائم او لحظه هاي زيبا را
هنوز طرحي از او در خيال من باقي است
زمان ، خراب نكرد اين بناي رؤيا را
كجاست تا كه ببيند شيار چهره من
كسي كه توصيه مي كرد خط خوانا را
خوشا صفاي مي هفت سالگي ،اي دل
هنوز تشنه ام آن جرعه گوارا را
رفتي و با اشك چشمانم بجنگيدي چرا؟
لحظه هاي بي تو بودن گر چه با ياد تو بود
سهم من از با تو بودن گريه و داد تو بود
غير دل لايق ندانستم بريزم پاي تو
اشك چشمانم گرفته در نبودت جاي تو
قصه پايان عشق ما به هر جا سر زده
چون كبوتر بر خيال لحظه هايم پر زده
مي روم ديگر زمن نامي نبر تا زنده ام
گر بگيري رد پايم بعد از اين شرمنده ام
مي روم با خاطرات مرده ام خلوت كنم
شايد از درد تو بر ديوانگي عادت كنم
ميروم اما بدان اين قلب من حيران توست
تا ابد اي نازنين چشمان من گريان توست
و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد .
آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگی کرد ؟
دنيايی که در آن آدم ها روزی چندين بار عاشق می شوند .
دنيايی که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشی ها ميتوان يافت .
دنيايی که در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفايی و دروغ گرفته .
دنيايی که در آن دروغ عادت ٬ بی وفايی قانون ٬ و دل شکستن سنت است .
دنيايی که در آن عشق را بايد به بها خريد !
| Design By : Night Skin |


