مسافر
خيلی سخته غرورت رو واسه يه نفر بشکني ای کاش می توانستم نشان دهم، که تا کجا دوستت دارم. همیشه در جستجو هستم، اما نمیتوانم راهی بیابم... به آن آنی در تو عاشقم، که تنها خود کاشف آنم آنی فراتر از تویی که دنیا می شنا سد، و تحسین می کند. آنی که تنها وتنها از آن من است. آنی که هرگز رنگ نمی بازد، وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم اگه بـاهـات نبـودم ، برات که بودم اگه چشمات نبودم ، نگات که بودم اگه حرفات نبودم ، صدات که بودم اگه گريه نبودم ، يه آه که بودم اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم توی آسـمـون دل سـتـاره بـاشی می تونستی گره ی دوباره باشی ز چــــشمت اگـــرچــه دورم هنوز
پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
اگـــر قصه بـــارید از مــاه و سال
بـــه یـــاد گذشـــته صبورم هــــنوز
شـــکســــتند اگــــر قــاب یــاد مـرا
دل شــــیشــه دارم بـــلورم هــــنوز
ســـــفر چـــاره دردهــــایم نشـــــد
پـــــر از فـــکر راه عــــبورم هـــنوز
ســــتاره شــــدن کــار ســختی نـــبود
گـــذشتم ولــی غـــرق نـــورم هـــنوز
پــــر از خـــاطــرات قشـــنگ تــوام
پــــر از یـــاد و شـوق و مرورم هنوز
تــرا گـم نـــکردم خـــودت گــم شدی
مـــن شــــیفته بـــاتو چه جورم هـــنوز
اگـــر جـــنگ با زنـــدگی ســاده نیســت
در ایــــن عرصــه مردی جســورم هنوز
اگــر کــودک مـاهــور بـا مـا نسـاخـت
پـــر از نـــغمه پــاک شـــورم هـــنوز
قــبول اســت عــمر خوشی ها کم است
ولــی بــا تــو صــبورم هـــنوز تعجب نكن كه من گريه نمي كنم بي تو يك عمر وقت گريستن اما براي ديدن تو همین يه لحظه باقيست در غروب لحظه عشق اوني كه مي خواست به دريا بزنه ديدي سنگ شده حالا همون دلي مارو واسه نرسيدن ساختن تا ديدي اونه فقط دور و برت همه رفتن از كنارت حالا مارو واسه نرسيدن ساختن حالا اونی که هميشه با تو بود ديگه از ديوونه بازي دست بكش مارو واسه نرسيدن ساختن گفتم سلام گفتي برو قلبم واست جا نداره گفتم تو رو خدا نرو گفتي که فايده نداره فکر نمي کردم که تو هم مثل غريبه ها بشي دل تو هم سنگي بشه.. يه روز ازم جدا بشي پا رو دلم گذاشتي فکر کردي که کي هستي تو دل ما زياده........ عاشق راستي راستي کي گفته که اگه بري پنجره مون بسته ميشه دلم تو سينه ميميره... يه مرغ پر بسته ميشه اينجوري هام نيست بخدا بهت نميگم که بمون فقط اينو يادت باشه... که من بودم يه مهربون حالا اينو خوب مي دونم تو خيلي بي وفا بودي قلب تو با اون يکي بود تو هم واسش خدا بودي دل به دریا می سپارم تا بیائی در دل را می نگارم تا بیائی ای سفر کرده عزیزم روز و شب لحظه ها را می شمارم تا بیائی دیگه دارم میمیرم
بیا پیشم عزیزم تنها موندم تو دنیا من که خیری ندیدم... یه روزی گفتی میرم پشت سرم و نمی بینم گفتی موندن محاله با تو بودن خیاله ... تو که تنهام گذاشتی رو قلبم پا گذاشتی اما پشت سرت پلی رو واسه بر گشت نذاشتی... بعد من با یاد من افسوس می ماند نشان
از میان کلبه ام فانوس می ماند نشان می روم تا گم شوم در جاده های بی نشان کس نمی یابد مرا افسوس می ماند نشان همچو رودی می خزم بر سینه دشتی غریب باز هم بعد من اقیانوس می ماند نشان معبدی متروکه ام در سالهای بعد از این از مناره آه یک ناقوس می ماند نشان یک نفر نقش مرا در آبها می بیند آه باز هم تصویر من منعکوس می ماند نشان بعد تو ای پهنه بی انتهای لاجوردی این کبوتر در قفس محفوظ می ماند نشان بر لبم قفلست و در دل رازها يه گوشه دنيـا دلـي هـست تنهاي تنها,تنهاچون عابرسرگردون تو جاده هاي زودگذر زمستون ,تنها چون باد چـون گلي نشكـفته در گـردبـاد سرگردون تو غبار جاده ها حيرون تو اشك ستاره ها انتظار پايانی داشت تا من مي توانستم باز آن دستان پر مهرت را بگيرم و برای آخرين بار بر آن بوسه زنم...ای کاش انتظار پايانی داشت تا من دوباره تو را در آغوش بگيرم وبرای آخرين بار وجودت را حس کنم... ای کاش انتظار پايانی داشت تا من در آغوش توميمردم...... انگار باید به این سکوت تلخ ادامه دهم انگار باید لبخند بیروحم را دوباره و دوباره تکرار کنم!!! واشکهایم راکه بی اختیار میریزند با خنده در آمیزم! تا غم سنگین چشمانم را از چشم ها پنهان کنم ... انگار باید بازهم تحمل کنم هنوز برای سخن گفتن زود است...! مرگ را بگوييد کسي اينجا به انتظار ايستاده مرگ را بگوييد من هستم کسي که ميعاد گاه را ترک نکرده است من از خورشيد آموخته ام سوختن و تکرار را در آب ديدم خداوند هست من خداوند را فهميده ام چشمانم از آسمان باراني ترند اما گلويم هنوزسکوت مي نوشد من بغض خواهم کر د دار تنهايي من رنگين است آن قدر رنگ وا رنگ که نخواهي دانست من در کجاي اين همه زشتي نشسته ام بیاعشق را غرق درمعنا کنیم غم لاله ها را تماشا کنیم بیا پابه پای مسافران خیال رو به میعادگاه رویا کنیم بیا درفصل کوچ پرستوها همراه آنها روبه فردا کنیم بیا درنگاه آب وآیینه ها باز مضمون تازه پیدا کنیم بیا باز درانتظار دیدار هم بیشه تو را تماشا کنیم بیا همچو گل عاشق نور شویم شب و روز باهم آشنا شویم هنوز... از هم دوريم ... بين قلب من و تو فاصله بي معناست آه ... اما من و تو هنوز هم مغروريم! شبی از پشت یک تنهایی غمناک تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هایم دعا کردم. پس ازاین جست وجو نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن آن چشم, تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم. همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ وغمگینت حرم چشمانم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا, تا کی, برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید. حاضری دنیارو بدی فقط یه بار نگاش کنی به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی رو همه چی خط بکشی، حتی رو برگ زندگی قید تموم دنیارو به خاطر اون می زنی خیلی چیزارو می شکنی تا دل اونو نشکنی حاضری حرف قانون و ساده بزاری زیر پات به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات وقتی بشینه به دلت از همه دنیا می گذری تولدِ دوبارته اسمشو وقتی می بری حاضری هرجا که بری به خاطرش گریه کنی بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی وقتی کسی تو قلبته یه چیز قیمتی داری دیگه به چشمت نمیاد اگر که ثروتی داری حاضری هرچی بشنوی حتی اگه سرزنشه به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی پشت سرت هرچی می گن هیچ چی نگی، گوش بکنی حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس وقتی کسی رو دوست داری معنی نمیده دیگه ترس وقتی کسی رو دوست داری صاحب کلی ثروتی نذار که از دستت بره، این گنج خیلی قیمتی...!
بعد بفهمي دوستت نداره 
خيلي سخته دوسش داشته باشي اما 
نتوني باهاش بموني خيلي سخته گريه کني
ولي بهونه نداشته باشي خيلي سخته
صميمي ترين دوستت بهت خيانت کنه خيلي سخته 
کسي که تمومه زندگيت رو به پاش ريختي
با بي رحمي تو چشات نگاه کنه بگه
: « دوستت ندارم »
خيلي سخته مجبور باشي سخترين چيزا رو 
تحمل کني
روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟
روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟
شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟
عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟
دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟
چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟
روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟
رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟
روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟
عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته
دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟
واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟
یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟
گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟
حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟
پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟
گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟
دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟
دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟
فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟
واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟
یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟
زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟
یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟
فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟
پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟
نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار دريا ، یادته؟
طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟
فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی داود خطر یادته؟
چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟
چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟
گفتی ما باید جداشیم یادته؟
گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟
یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟
گفتی عشق تو عشق بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟
حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟
حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟
چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟
هـمه ی گـفـتـنی هـام فـقط تـو بودی
اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم
تو خودت مثـل روز آفتابی هستی
می تونستی واسه من يه چاره باشی
اگه شـيـرازه ی من پاچـيده از هـم
تو ميري من فقط نگاهت مي كنم
در خزان آخرين حسرت دل
خاطرات سفرم به شهر عشق
برگهاي خيس باران زده ي دفتر عشق
كه به نعمت بلور اشك چشم ،
دل من مي فشرد،
با يه دنيا حسرت،
همه يكباره به رعدي سوختند !
همه ويران گشتند .
چه غروبي !!!
عصر ظلماني تر از، آن شب تنهايي محض ،
گذر از مرز تهي بود !
همه ي ، تار سه تارم كه به يكباره گسست !
غزل عشق در آغوش خزان دگري در بند شد.
ساز من ، با تو بگويم !
اولين عشق نگاهي گذرا بود .
بعد آن ثانيه هاي زندگي ،
همه زيبا بودند .
روز دوم كه دلم باز به تمناي نگاهش نگران بود ،
توي كوچه باغ عشق
نازو غمزه هاي چشمش
همچو تيري ز كمان آزاد شد !
هدفش نشانه اي بود كه به آن دل گوييم .
وه چه پر قدرت و زيبا دل من نشانه رفت !
زخم آن كاري بود !
آري عاشق گشتم .
بعد آن عشق به من داد اميد .
خمار
زيبا چشم
مرهـــــــــم
مرهم اين دل زخمي به نگاهي به همان صورت پاك بود !
هيبت و حرارت بوسه عشق
چيدن دزدكي از لبان يار....
ولي افسوس !
عصر ديوانه چه مستانه به من زد طعنه !
ساز من با تو بگويم !
ناگه آن غروب آفتابي و گرم
انتظارش سر كوچه
بهر ديدن ستاره اي دگر ، پر مي زد!
اضطرابش ، انتظاربود.
انتظارش ، اضطراب بود .
ذهن خاموش فرورفته به ديدار دگر!
با چشمان منتظر
بهر ديدار شكار دگري در راه بود !
نه رفيق است و نه يــــار
به عبارتي دروغ است .
گفتمش باز:
خمار
زيبا چشم
مرهـــــــــم
من تنها و تو تنها!
چه بگويم ز غم دوري تو؟
تو نگاهت به نگاهي نگران است ؟
شايد آن هاله ابهام باشد !
او به من گفت ....تو برو !!!
ساز من با تو نگويم هرگز!
واسه يك ديدار واهي
واسه ي ، يك روئيا
او چه مستانه به انتظار نشست !
ساز من خدا نگهدار !
مرهم اين دل زخمي در سراي دگر است
من كه به مزه تلخ مي و ساقي ارادت دارم .
سوي ميخانه روان گشتم و ساقي ، به نگاه نگرانم ،
به پياله اي به من تسكين داد.
گفتمش :
پير ميخانه مدد كن به من در به در عشق
پير پرسيد :
كه چه شد نغمه مستانه و آن همسفر عشق ؟
گفتمش هيچ مپرس جام مي ام را پر كن .
سوخته از عشق شدم و خزان در بندم كرد .
خاموشم و ليكن دل من در آشوب .
اشك چشمم شده يك كوير خشك .
نور چشمم كه به نگاهش نگران ماند،
ليكن اكنون به جفايش شده ام نابينا
من تنها و تو تنها
چه بگويم ز غم هجر
جام در دست و دلم در يادش .
ناگه آن غمزه زيبا به ترنمي دگر،
همچو يك آئينه
روي مي نقشي بست ....
او دوباره غزل عشق به من سر مي داد.
من به اين جام تهي گشته چه گويم ؟
تو نگفتي كه من از بطن وجود م ، به تو عشق مي ورزم ؟
تو نگفتي كه در اين هاله ابهام ، جهتم سوي تو بود ؟
تو گريختي، تو گسستي ، تو شكستي پيمان !!
تو نگفتي كين دل بيچاره من،
واسه ي ، تو مي تپد ؟
تو نگفتي كه همه ي عشق و وجودم ، با تو بود ؟
تو همه شب به من از درد سفر مي گفتي .
سرو طناز قشنگم
چرا اينگونه شكستي پيمان ؟
من دگر بار از آن، مي و ميخانه گريختم .
تا كه مرهمي بيابم بهر اين دل شكسته .
من كه با مزه خاك و خرقه درويشي آشنايم .
پس چرا اين دل زخم خورده عشق را به او وا مگذارم ؟
در نهايت به سراي پير عشاق روان گرديدم....
پير عشاق سببي كن به دل زخمي شده !
من شكستم تو عصايي ده از آن لطف و كرم .
او به من گفت:
كه در اين واديه بسيار بودند !
تو نگاهي به رخ ماه فكن
در كنارش به ستاره ها نگر
همه از عشق سرشارهستند،
ماه به كدامين ستاره اي نظر كند ؟
اي كه انوار تو در مسلخ عشق گم گشته !
غيرت عاطفه هايت پيش يار خار گشته !
پس نگاه نگرانت را از مهتاب گير!
با طلوع دگري به شهر زندگي برو
درفضايي كه همه اش آفتاب است .
تا هويدا شود آن نور درون
و تو جلوه اي شوي از انوار
عشق واقعي در آنجا باشد.
آخرين خوبِت تو دنيا بد شد
واسه جاري شدن. آخر سد شد
كه واست اون روزا يه ذره مي شد
فهميدي كوها به هم نمي رسن
وقتي که فاصله ها دره مي شد
واسه ي پرنكشيدن ساختن
نه كه فكر كني واسه بستنِ دل
دلٌ واسه ي بريدن ساختن
هوس پر كشيدن زد به سرت
اونيكه سنگتٌ به سينه مي زد
حالا سنگ مي زنه به بال و پرت
شده گريه روزگارت حالا
خودت اي باغ خزون زده بگو
كي بوده فصل بهارت؟ حالا؟
واسه ي پرنكشيدن ساختن
نه كه فكر كني واسه بستنِ دل
دلٌ واسه ي بريدن ساختن
سخته يه لحظه واسش تحملت
ولي تو هنوز همون ديوونه اي
ميشكفه با ديدنش گل از گلت
يه كمي تنهاييٌ نفس بكش
مداد آبيتٌ بشكن . بي خيال
تو همه نقاشيات قفس بكش
واسه ي پرنكشيدن ساختن
نه كه فكر كني واسه بستنِ دل
دلٌ واسه ي بريدن ساختن
کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود
کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود
لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان که جام حق نوشیدهاند
رازها دانسته و پوشیدهاند
ای کاش
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

| Design By : Night Skin |

