مسافر
در دادگاه عشق من قسمم قلبم بود و وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد .... پس محکوم شدم به تنهایی و مرگ کنار چوبه ی دار از من خواستن تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگویند: دوستت دارم 
چگونه دل اسیرت شدقسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی هاپراز رازی وزیبای
ومن درپیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی وآرام وبی پایان
ومن موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان وآبی وشفاف
ومن در آرزوی قطره های پاک بارانم
تو دنیای منی بی انتها وساکت وسرشار
رفــتي و هـق هـق گـريه، از تو تـنها سهم من شد
رفــتي و بي تـو بـريـدم ، از هــمه عـالـم و آدم
بـاقـيه عـمرم و بي تـو، مـن بـه بـاد و گـريـه دادم
رفتي و گرفتش از من ، رفـتـنت هرچي كه داشتم
كاشكي بودي وقت گريه، سر رو شونه هات مي ذاشتم
حـالا نـيستي كـه بـبـيني، بي تـو سـرد روزگـارم
مـثل مـحكوم بـه گـريه ، حـق خـنـديدن نـدارم
| Design By : Night Skin |

