تبليغاتX
مسافر


مسافر

عشق

 

لبت نگويد و پيداست . ميگويد دلت آري
که اين سان دشمني يعني که خيلي دوستم داري
دلت ميآيد آيا از زباني اين همه شيرين
تو تنها حرف تلخي را هميشه بر زبان آري
نمي رنجم اگر باور نداري عشق نابم را
که عاشق از عيار افتاده در اين عصر عياري
چه ميپرسي ضمير شعرهايم کيست . ای من
مبادا لحظه اي حتي مرا اينگونه پنداري
تو رو چون آرزوهايم هميشه دوست خواهم داشت
به شرطي که مرا در آرزوي خويش نگذاري
چه زيبا ميشود دنيا براي من اگر روزي
تو از آني که هستي اي معما پرده برداري
چه فرقي ميکند فرياد يا پژواک . جان من
چه من خود را بيازارم چه تو خود را بيازاري
صدايي از صداي عشق خوشتر نيست . حافظ گفت
اگر چه بر صدايش زخمها زد تيغ تاتاري

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 4:51 PM توسط مهدی| |

اگه ممکنه یه کم به من اهمیت بده.

توی آغوشت بهم احساس امنیت بده.

اگه ممکنه نگو چشم تو دنبال چیه.

اگه قلبت عاشقم نیست نگو عاشق کیه.

اگه ممکنه فقط به عشقو احترام بزار.

وقتی که با منی اسم یکی دیگرو نیار.

اگه ممکنه نگو خبر ند ای  حادثه.

مرگ من بهتره که سرسزده از راه برسه.

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:35 AM توسط مهدی| |

 كاش تو ضريح عشق تو يه روز كبوتر مي شدم
يه بار نگاه مي كردي و اون موقع پر پر مي شدم
كاش گره دستامونو اين سرنوشت وا نمي كرد
كاش هيچ كدوم از ما دو تا هيچ دوستي پيدا نمي كرد
كاش كه مي شد جدايي رو يه جايي پنهون بكنيم
خاراي زرد غصه رو از ريشه ويرون بكنيم
كاش كه با هم يه جا بريم كه آدماش آبي باشن
شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابي باشن
كاشكه يه روز من و تو رو تو دريا تنها بذارن
تو قايق آرزوها يه روز مارو جا بذارن
اون وقت با لطف ماهيا دريا رو جارو بزنيم
بسوي شهر آرزو بريم و پارو بزنيم

نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 5:4 PM توسط مهدی| |


دلم آئینه درد است، نمی دانی تو

                     کلبه ام ساکت وسرد است ، نمی دانی تو        

بی تو سرسبزترین خاطره ها می دانند

                      فصلهایم همه زرد است، نمی دانی تو

عاشقم کردی و رفتی کنون با دل من

                       غم عشق تو چه کرده است، نمی دانی تو

باز تکرار کنم مصرع آغازین را

                        دلم آئینه درد است ، نمی دانی تو

نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 4:59 PM توسط مهدی| |

اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند : آن وجودي را كه زماني با تو ميديدند كه بود؟
 
بگو: دنيايي از عشق بود كه درحسرت رسیدن به كرانه عشق مرد. 
 
بگو: ديوانه ی بت پرستی بود كه بتش را ديوانه وار دوست مي داشت.
 
بگو: اشك در بدری بود كه به هيچ ديده اي به جز ديده ی من آشيان نداشت.
 
بگو: برای اندك زمانی با من بود ولی تا آخرين لحظه هايش می گفت :

تــا ابـــد دوستت دارم

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 4:13 PM توسط مهدی| |

دوس دارم با تو بمونم
اما موندن دیگه دیره
گلی که تو دست تو بود
حالا تو دست کویره
22آذر
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 10:21 AM توسط مهدی| |


Design By : Night Skin