تبليغاتX
مسافر


مسافر

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:0 PM توسط مهدی| |

اونکه هر چی ابر دنیاست خونه داره تو چشاش
اونکه ناچاره بخنده اما گریست خنده هاش

اونکه تو شهرش غریبه با یه عالم آشنا
هیچ کدوم باور نکردن غربت تلخ صداش

اون منم ، اون منم ، اون منم
بغضمو تو گلوم میشکنم

دیروز من ، مثل امروز ، مثل فرداست
هر روز دستام سرد و تنهاست
دیروز ، امروز ، فردا

خیلی سخته این تنهای ، بی فردایی
تنها موندم تنها خوندم
تنها ، تنها ، تنها

اون که خیلی قصه داره رو لبای بی صداش
مونده فریادش تو سینه در نمیاد از لباش

قد یه دنیا کتابه با یه عالم گفتنی
هر کدوم از قصه هاشو هر کدوم از غصه هاش

اون منم ، اون منم ، اون منم
بغضم رو تو گلوم میشکنم
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:7 PM توسط مهدی| |

گفتي که مرا دوست داري٬ زندگيم زيبا شد
 
گفتي که عشق مرا در دل نهاده اي

خيال کردم که خوشبختي از ان ما شد

هر چه کردي پس از آن گله اي نداشتم

گفتم عاقبت يارم پيدا شد

 اندک اندک از کنارم دور شدي

نگو که غافل بودم ٬دلت با ديگري آشنا شد

کم کم از من فرار کردي

نم نمک رميدي و رفتي

فهميدم که دلت  از دلم جدا شد

آري درست حدس زده بودم!

روزي آمدي و بانگ بر داشتي که دلم ديگر از تو رها شد

بگو آخر من با تو چه کردم


که اينگونه مرا اسير کردي


آنگاه وجودت اينقدر بي وفا شد ......

     

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:24 PM توسط مهدی| |


Design By : Night Skin