مسافر
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: من می شناختم او را ، نام تو راهميشه به لب داشت ، حتی در حال احتضار! آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان آن بی قرار، روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو در باغ کوچك همسايه ! شبها به كارگاه خيال خويش تصويری از بلندی اندام می كشيد و در تصورش تصوير تو بلندترين سرو باغ را تحقير کرده بود... روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: او پاك زيست ،همچون زلال اشک، يا چو زلال قطره باران به نوبهار، آن كوه استقامت آن كوه استوار وقتی به ياد روی تو می بود می گريست ! روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: او آرزوی ديدن رويت را حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت ! اما براي ديدن توچشم خويش را آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را، پنداشت، آلوده است و لايق ديدار يارنيست!!! روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست شايد روزی اگر چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد ! اما اگر آمد به او بگو، من به دعای آمدنش نشسته بودم... روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: من می شناختم او را ، نام تو راهميشه به لب داشت ، حتی در حال احتضار! آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان آن بی قرار، روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو در باغ کوچك همسايه ! شبها به كارگاه خيال خويش تصويری از بلندی اندام می كشيد و در تصورش تصوير تو بلندترين سرو باغ را تحقير کرده بود... روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: او پاك زيست ،همچون زلال اشک، يا چو زلال قطره باران به نوبهار، آن كوه استقامت آن كوه استوار وقتی به ياد روی تو می بود می گريست ! روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: او آرزوی ديدن رويت را حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت ! اما براي ديدن توچشم خويش را آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را، پنداشت، آلوده است و لايق ديدار يارنيست!!! روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست شايد روزی اگر چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد ! اما اگر آمد به او بگو، من به دعای آمدنش نشسته بودم... وحشت از عشق که نه تقسيم كردن دلتنگي هايم با تو ، چه زيبا خواهد بود عاشقتم عشق من... آسمان را که مینگرم عطر خیالت مجالم نمیدهد... تنهايى را دوست دارم زیرا بى وفا نيست تنهايى را دوست دارم زيرا عشق دروغین در آن نيست تنهايى را دوست دارم زيرا تجربه كردم تنهايى را دوست دارم زيرا هميشه تنها بوده ام تنهايى را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست
این شب ها
از پس پرده نگاه کـــــــن، مـــــــثل شطرنجه زمونه هر کسی مث یک مُــهره توی این بازی می مونه یکی مثل مــــــــــــا پیاده، یـــــکی صد ساله سواره یه نفر خونـــه به دوشه، یکی دوتــــــا قلعه داره یک طرف همه سیاه و یک طرف همه سفیــــــدن روبروی هم یــــه عمره ما رو دارن بازی میــــدن اونا که اَوّل بازی توی خونه تـــــــــو و مــــــــــن پیش پای اسب دُشمن، اون همه سربازو چيدن، ببین امروزم توی بازی ميون شـاه و وزیرن هنوزم بدون حرکت پُشت ما سنــگر می گیرن! تاج و تخت شاه دیروز، در قــــلعه شون نمی شه به خیالشون که این تاج سرشونه تــــا همیشـه یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت، تاجو اَز سرش تو میدون لشـــــــــگر پـــــیاده اَنداخت! اون كه مارو بازي مي ده، اونه كه مهره رو چيده اون كه نه شاهه، نه سرباز نه سياهه، نه سفيده از پس پرده نگاه كن! من در غم تو تو در غم دیگری من دلگشای تو تو دلگشای دیگری در مکتب عاشقان روا نیست من دست تو بوسم تو دست دیگری دلش از دوری تو دلگیر است تو چشم من نگاه نکن دنبال اشک من نگرد آخ که چه اسونه برات گذشتن از هر چه که بود با تو شاید خویش را معنا کنم من کیم ؟ گر خود شناسی داشتم کی زخود بودن هراسی داشتم؟ های ... ای آئینه ! معنا کن مرا گم شدم در خویش پیدا کن مرا فرصتی ـ تا رود را پیدا کنم قطره قطره خویش را معنا کنم اهرمن دارد مجابم می کند لای لایش گاه خوابم می کند . . . ای ساحل این قلب تنها دریا باتمام بودن پیش چشات کم میاره من با بودن و نبودن واسه چشمات یه غریبم گرچه دورم ولی اینجا تن به یاد تو سپردم تا تو رفتی چه زیباست به یاد تو با چشمهای خسته گریستن عشق برما حکم سنگيني نوشت گفته شد دل داده ها از هم جدا واي بر اين حکم و اين قانون زشت دورم ز تو اي خسته خوبان چه نويسم؟ من مرغ اسيرم به عزيزم چه نويسم؟ ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد با آن دل گريان به عزيزم چه نويسم؟ تو که میدونی عشق منی دوستت دارم واسه چی پس تو میگی میخوام برم دیگه دوستت ندارم یادته اون روزا که دستت تو دسته من حالا تو میخوای بری منو نمیخوای دلبر من میدونی من بی کسم تو بودی همه کسم زندیگم تو بودیو حالا من خارو خسم چرا تو لج میکنی ابروهاتو کج میکنی زندگیم تموم شدش برای تو عمر من حروم شدش به پای تو واسه تو حاضر بودم ستاره هارو بشمورم شهرو آتیش بزنم بیام بگم دوست دارم به من فرصت بده. فقط یک ساعت، نه فقط یک لحظه... بگذار برای آخرین بار خوب نگاهش کنم. زمین را از چرخش نکه دار! دریاها را متوقف کن! به پرندگان بگو بال نزنند... به آدمیزاد بگو پلک بر هم نگذارند! به پروانگان بگو شمه را فراموش کنند! به بلبلان بگو دیگر نخوانند! ای مرگ! فقط یک لحظه، فقط به اندازه ی باز شدن پنجره ی عشق، فقط به قدر روئیدن نام او بر لبم، فقط... چرا اینقدر زود آمده ای؟ فکر میکردم می توانم چند بهار نه صد بهار دیگر باشم و برای گلهای میخک و شب بو شعر بخوانم. فکر میکردم میتوانم صدها نامه ی دیگر برای چشمهای او بنویسم! فکر میکردم میتوانم از آفتاب بالا روم و از نردبان شب پایین بیایم. چرا آمده ای؟ آن هم اینگونه بی خبر و ناگهانی... بگذار یک بار دیگر او را صدا کنم، یک بار دیگر به او سلام بگویم، یک بار دیگر به او بگویم: دوستت دارم... یک بار دیگر به او لبخند بزنم. ای مرگ! به من فرصت بده دسته گلی تقدیم او کنم و قلبم را نشانش بدهم! بگذار دمی در قلب او زندگی کنم. من هنوز همه ی مهربانی های او را کشف نکرده ام... در غروب سرد عشق این جمله را با من بخوان مرگ تو مرگ من است! پس تمنا می کنم هرگز نمیر!!! اشکات رو تنش می باره اين تلفن خراب نيست معشوق من سنگیست
به سختی سنگ خارا به لطافت پر پرندگان و به زلالی قطره های باران معشوق من سنگیست که آرزو دارم بسویم پرتاب شود و بشکند این شیشه ناپاک نفسم را معشوق من سنگیست از جنس شهاب سنگ های آسمانی اگر لحظه ای فقط لحظه ای نگاهم به آسمان نباشد بی خبر میگذرد معشوق من سنگیست به قداست حجرالاسود که دست آلوده به گناه من توان ساییدن به او نیست
پاک تر از چشمه ی نور
پاک تر از چشمه ی نور
ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه که نه
ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم
صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن
ناخواسته ی عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ
که بر شانه ی ماست
گله از دست کسی نیست
مقصر دل دیوانه ی ماست
اگر تو را هم دلتنگي هايي باشد از نوع من
دلم مي خواهد احساسم ، مهر سكوت لبانم را
همان قدر احساس كني كه گويي احساس توست
درد ريشه دوانده در وجود توست .
مهر خورده شده بر لبان توست
دلم مي خواست " تويي " نبودي
تو ، من و من ، تو بوديم
شايد آنوقت اين روح سركش آرام مي گرفت
و جاي دلتنگي هايم را رهايي پر مي كرد
رهايي از همه چيز
حتي از انديشيدن ، انديشيدن به خوبي ها و عشق ها
چرا كه قلب من و تو حادثه اي خواهد آفريد
در فــراســوي عشــق
دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر ...آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است...
آنجا که نام من آغاز میشود...آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش
نفس میکشم...فانوس ستاره ها را خاموش میکنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها
پنهان میکنم ...تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد چشم هایم را بر روی
هر آنچه دیدنیست میبندم...تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم...
تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم

گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بیند کسی
گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در ؟؟
گفتم که با افسونگری او را ز سر وا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو رو گویم برو؟؟ گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی
مهربانم ای خوب
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته ، بر درمانده
و شب و روز دعایش این است
زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد
مهربانم ای خوب
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را
همه هستی و رویایش را
به شکوفایی احساس تو پیوند زده
و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

چشمای آینه قبل من تنهاییام و گریه کرد
بی خودی حالمو نپرس چیزی نمیفهمی ازم
اشکاتو خرج من نکن ما که نمیرسیم به هم
تو هم به اندازه من تو فکر فصل اخری
فقط بدون جون منو داری به همرات میبری
تو چشم من نگاه نکن شهر غمه شهر چشام
دنیای تو مال خودت تنهام بزار با غصه هام
آدما از یادشون میره عشق قدیمی خیلی زود
تو هم به اندازه من تو فکر فصل آخری
دارن به دنبالم میان تموم خاطرات من
میدونی بی تو میمیرم تیر خلاصو تو بزن
یه آرزو تو قلبمه میخوام که اینو بدونی
مثل دل عاشق من دل کسی رو نشکونی
وقتی نمونده واسه ما حتی واسه خداحافظی
برو منو تنهام بزار با خاطرات کاغذی
تو هم به اندازه من تو فکر فصل اخری
فقط بدون جون من و گرفتی دم اخری
سو خت واژه های شعر دفترم
دفتری که روزیی هر روزگاری تقدیم تو میشد...
ذهن من نیز اکنون
چون پاییز رنگ باخته
خواهشی دیگر نمانده
افسانه ها تمام شد
خاطره ها مرد
تا تو رفتی
شعرهای شاعر نیز گم شدند
مرزهای خیال پاک شد
تا تو رفتییییییییییییییییی
بغض خدا شکست...بهار دوباره گریست.....
تا تو رفتی
رد پایت سراب شد..آب شد..آسمان شد...
تاتو رفتی
تا تو رفتی..چشم من با تو رفت نگاهم با تو ماند.
کاشک نمی بودی و نمیرفتی و نمیبردی مرا.
چه زیباست همیشه در تنهایی ترا حس کردن
چه زیباست در خیال با تو زندگی کردن
عزیزم نام تو بر قلبم خالکوبی شده تا فراموشت نکنم
عزیزم همچون نفس کشیدن ترا به خاطر می سپارم
یک روز دیگر هم بدون تو گذشت ...

وقتی نازت میکنه یاد من می افتی هیچوقت
وقتی گل میده بهت یاد میخکا می افتی
وقتی زل زدی بهش یاد شکلکا می افتی
یا که نه ؟...
یاد من می افتی هیچوقت
یا که نه ؟...
یاد من می افتی هیچوقت
***
وقتی گریه میکنی سرتو بغل میگیره
وقتی میخندی بهش برای خنده هات میمیره
وقتی با همدیگه این کنار هم اینور و اونور
وقتی چشم غره میری واسه چشمات میزنه پرپر
تو رو دوست داره مثل من یا که نه ؟
تو رو رو چشاش میزاره یا که نه ؟
وقتی آهنگی که با هم می شنیدیم و گوش میدی یادم می افتی ؟
اونجاهایی که باهم رفتیم میری یادم می افتی؟
وقتی دوستای قدیمو میبینی از من میپرسی ؟
خیلی دوست دارم بدونم که حالت چطوره راستی؟
هنوز عکسامو نگه داشتی یا نه ؟
هوای طوطیمونو داشتی یا نه ؟
***
وقتی گریه میکنی سرتو بغل میگیره
وقتی میخندی بهش برای خنده هات میمیره
وقتی دلگیره ازت تو رو میبخشه مثل من
واسه خندوندن تو میکشه نقشه مثل من
تو رو دوست داره مثل من
یا که نه
یا که نه
تو رو دوست داره مثل من
یا که نه
تو رو رو چشاش میزاره
یا که نه
مثل من یا که نه ؟ مثل من یا که نه ؟ مثل من
تو رو دوست داره مثل من؟
تو معرفت نداري
نامه ها بي جواب نيست
تو معرفت نداري
راه من و تو دور نيست
تو از ترانه دوري
تويي كه سوت و كوري
تو بي صدا تريني
من ار ترانه لبريز
تو يه بهار زردي
من يه گل سرخ پاييز
از تو خبر نداري
كجاي اين سكوتي
شاپرك رهايي
يا شام عنكبوتي
حيف از نگاه خويشتن
حيف همين ترانه
حيف حروف پاك
اين همه عاشقانه
زيباي باغبون و
انگار توي اين شهر
نامه رسون آوردن
حيف دقيقه هايي
كه بي تو گريه كردم
حيف از دلي كه
ساده من به تو هديه كردم
تو شب بي چراغي
من پرم از ستاره
بدون كه دست سردم
دستات و كم نداره
اين تلفن خراب نيست
تو معرفت نداري
نامه ها بي جواب نيست
تو معرفت نداري
راه من و تو دور نيست
تو از ترانه دوري
كوچه ها بي عبور نيست
تويي كه سوت و كوري
اين تلفن خراب نيست
تو معرفت نداري
نامه ها بي جواب نيست
تو معرفت نداري
| Design By : Night Skin |




