تبليغاتX
مسافر


مسافر

بار خدایا

تو را سپاس بی حد و مرز که

تمام هستی ام را غرقه کرده ای در عشق  یار

و شب و روزم را در محبت او بی قرار

و جانم را از مهر او سرشار

 

مهربانا

می دانی که گاه چنان در آتش هجران می سوزم

که اشک پهنای صورتم را می پوشاند

و غبار فراق همه سرزمین هستی را سیاه می کند

و دلم ضجه های خاموش می زند

ولی زبانم همچنان شکر تو را گوید

و  می ستایمت بر مهری که در دلم جای داده ای

 

بار خدایا

او تمام زندگی من است

پایداری عشق را از تو طلب می نمایم

و از تو می خواهم که

تا آخرین نفس جانم را رهین عشق قرار دهی

تا یک لحظه را بدون یاد او نباشم

 

  بار خدایا

تو را سپاس بی حد و مرز که

تمام هستی ام را غرقه کرده ای در عشق  یار

و شب و روزم را در محبت او بی قرار

و جانم را از مهر او سرشار

 

مهربانا

می دانی که گاه چنان در آتش هجران می سوزم

که اشک پهنای صورتم را می پوشاند

و غبار فراق همه سرزمین هستی را سیاه می کند

و دلم ضجه های خاموش می زند

ولی زبانم همچنان شکر تو را گوید

و  می ستایمت بر مهری که در دلم جای داده ای

 

بار خدایا

او تمام زندگی من است

پایداری عشق را از تو طلب می نمایم

و از تو می خواهم که

تا آخرین نفس جانم را رهین عشق قرار دهی

تا یک لحظه را بدون یاد او نباشم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 5:51 PM توسط مهدی| |

قلبت به بی کرانگی دریا

چشمانت امتدادی از زیبایی طلوع هزاران خورشید

خنده‌هایت تبسم لبان غنچه‌های نوشکفته بهار

نفس‌هایت نسیم خنک صبح بهاری در دشتی پر از گل و سنبل

نگاهت جریان رودی زلال از مهربانی

دست‌هایت نوازش ملایم نسیم سحر

کلامت لطافت یاس محبت

وجودت سرشار از آبی بیکران آسمان

و هستی‌ات نشانه زندگانی عشق بر زمین

دور یا نزدیک

عشق تو در قلبم جاری است

هر کجا که باشم

تو روح گمشده من هستی

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 5:42 PM توسط مهدی| |

تو را نیازی نیست که بگویم

چه اندازه دوستت دارم

نیازی نیست که بگویم

چگونه سو سوی چشمان من

جز فروغ نگاه تو را نمی جوید

تو خود بهتر از هر کس می دانی

فرونخواهد نشست تشنگی لبان من

با جرعه نوشی‌های تفننی

باید که تو را به یک باره سرکشم

و دل با شراب عشق تو آرام سازم

خوب می‌دانی که حسرت لبانت

جانم را به غلغله می‌اندازد

بگذار صاحبان فتوا کافرم بپندارند

دریای شیرین من، آب خضر من

نوشیدن از آب حیات کام توست

آتش سینه

عطش لب

حسرت دل

انتظار چشم

اشتیاق جان

بی قراری احساس

همه آغوش عشق تو را می‌طلبند

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 5:37 PM توسط مهدی| |

اينقدر نيومدي كه اگه يه روز بياي باور نميكنم خودتي... و بازم ميگم نيومدي...

 

آره ميدونم.... همش تقصير سرنوشته... آره ميدونم... دنيا همش بازيه.... يه بازي كه بعضي وقتا حكمش ميشه مرگه ما آدما...

 

نيا... ديگه نيا....ديگه نميگم بياي... برووو... راحت برو... همينجور كه راحت اومدي راحتم برو...

 

برو كه قطار خوشبختي مثله چشماي من صبور نيست..زود برو حتما بهش ميرسي..

 

چشام خسته ست.. خسته ست از بس شب و روز برات اشك ريخت... اما بازم نيومدي...

 

ديگه نيا... هيچوقت نيا... چون چشمي ندارم كه بخوام اومدنت رو ببينم...

 

آره..... چشمي نمونده..... واسه چي ميخواي بياي؟؟؟؟

 

نيومدي .... نيومدي.... اما واسه يه چيز بيا....

 

بيا سر قبرم...

 

 زير تابوتمو بگير...

 

برام گل بيار...

 

از همون گلايي كه دوس داشتم....

 

...رز سياه...

 

بذارش سمت چپ قبرم تا بيوفته درست رو قلبم

 

قلبی که تا آخرین لحظه ی جون دادن داد میزد: دوست دارم

 

اما هيچكس نفهميد...هيچكس صداش براش مهم نبود...

 

يه خواهش كوچيك...

 

اونجا ديگه نذار هر روز هي به خودم بگم:

 

نيومد... نيومد.. ديدي... ديدي اينجام نيومد..!!!! اونجا ديگه چشام نميتونه زياد منتظر بمونه...نميتونه..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:20 PM توسط مهدی| |

تويه مرداب نگاهت يه نفر داره ميميره دست و پا ميزنه اما واسه موندن خيلي ديره يكي اينجا رو به رومه كه خرابه ارزوشه يه مسافر غريبست كه با مردم نمي جوشه يكي كه به خاطر تو با يه دنيا در ميوفته حتي واسه بي وفاييت شعر عاشقونه گفته رو به روم نشسته بي تو زل زده تو چشماي من ميگه با سرخي اواز تلخيه سكوت و بشكن اين منم همون كه عشقت مثل اينه رو به روشه اين منم همون غريبه كه با مردم نمي جوشه يكي كه فروغ چشماش از همون مرداب خيسه خط به خط گلايه هاشو نميگه نمي نويسه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 3:8 PM توسط مهدی| |

 

مي خواهم برايت مرهمي باشم ! ... براي آن نگاه خسته اي که مي دانم ،... اميدش به لبخندي ست ! مي خواهم برايت لبخند باشم ! ... براي آن دلي که از اميد ، خالي ست ! مي خواهم دست هايت را در دست هاي آسمان بگذارم ... تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد ! من تو را مرهمي خواهم بود ، گرچه ... دلــــــــــي دارم ... که نيازمند يک مرهم است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 2:57 PM توسط مهدی| |

و زندگی لحظه ای بیش نیست

 

           لحظه ای برای شاد بودن

           لحظه ای برای غمگین بودن

           لحظه ای برای خندیدن

           لحظه ای برای گریستن

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 3:17 PM توسط مهدی| |

قلم فهميد اندوه دلم را

به كاغذ گفت آخر مشكلم را

ز بس بر حال زارم گريه كردند

به دريا غرقه ديدم ساحلم را 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:33 PM توسط مهدی| |

 

بهاربيست                   www.bahar-20.com 

باختنت بی گناه ترین گناهم بود

یافتنت بهانه دلم

و خواستنت نیازم

و با تو بودن آرزویم

و تو را گم کردن پیدایش سراب بود

تو مانند پرستو آمدی و به دورترین دیار غربت رفتی

بی تو ثانیه ها تکراری شده اند و آینه چیزی جز سراب را نشان نمی دهد

و شقایق غریبی میکند و جاده در انتظار مسافر است

و هنوز دلم بدون تو بهانه میگیرد

و من آرزوهایم را عاشقانه زمزمه میکنم و همچنان منتظرت هستم

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 4:2 PM توسط مهدی| |

مهربانم ای خوب ...

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که اینجا ...

بین آدمهایی، که همه سرد و غریبند با او

تک و تنها ، به تو می اندیشد !

و کمی ...

دلش از دوری تو دلگیر است ...



مهربانم ای خوب...

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است :

" زیر این سقف بلند ، هر کجا که هستی ، به سلامت باشی ..."

و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد ...


مهربانم ای خوب ...

یاد قلبت باشد ،

یک نفر هست که رویایش را ، همه ی هستی و دنیایش را ، به شکوفایی احساس تو پیوند زده !

و دلش می خواهد ،

لحظه ها را با تو به خدا بسپارد ...

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 3:58 PM توسط مهدی| |

مگر می شود بی تو روز را شب کرد؟

مگر می شود من به یاد تو باشم و تو به یاد دیگری؟!

    نه ، نه!       

          باور نمی کنم.   

                این انصاف نیست!

                          باور نمی کنم.

مگر می شود با تو بودن ها را مرور نکرد؟

با تو خندیدنها ، رفتن ها ، سکوتها ، نگاهها و ...

من که می دانم ، تو چون من نیستی ، غرق در دیگری هستی و من محو در توام!!

دیگران حرف بسیار می زنند.

نگاه ها ، طعنه بسیار میزنند!

مگر مهم است؟

آنها که نمی دانند!      هیچ چیز!

    آنها که ندیده اند!        هیچ چیز!

آنها که زیر مهتاب ما را ندیده اند!

آنها که شبانگاه با ما نخوابیده اند!

بگذار بگویند ...

من کر می شوم!

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 3:53 PM توسط مهدی| |


Design By : Night Skin