تبليغاتX
مسافر


مسافر

خواستم بر غم بتازم فرصتی پیدا نکردم

فرصتی آمد به دستم مهلتی پیدا نکردم

خواستم در خلوتی با محرمی رازی بگویم

هم کلامی ، محرمی ، هم صحبتی پیدا نکردم.......

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:17 PM توسط مهدی| |

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی شبنم و برگ گل یاس

لحظه ی رهایی پرنده هاست

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت منو فریاد منی

تو خود عشقی که شوق موندنی

غم تلخ و گنگ  شعرای منی

وقتی دنیا درد بی حرفی داره

تویی که فریاد دردای منی

دستای تو خورشیدو نشون می دن

چشمای بسته مو بیدار می کنن

صدای بال پرنده رو لبات

تو گوشام دوبار تکرار می کنن

زندگی وقتی که بیزاری باشه

روز و شبهاش همه تکراری باشه

شاید عشق برای بعضی عاشقا

لحظه ی بزرگ بیداری باشه

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشیه هاست

لحظه ی عزیز با تو بودنه

آخرین پناه موندن منه

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:59 AM توسط مهدی| |

تحمل می کنم بی تو به هر سختی ××× به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:33 AM توسط مهدی| |

و بر گريزان چشمانت
مي تواند باشد
حديث مفصّلي از هر چيز
گريه ، بهانه ي خوبي نيست
که نگويم  " دوستت دارم "
عشق را
که فتح مي شود در تو
کجا مي بري کوچه ها را
به بن بست مي کشاني ام
تا يادم نماند
انار دستانت
روي درخت سيب دانه مي شود
چشمانت را نبند!
دستانم بوي سيب نمي دهند
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 11:54 AM توسط مهدی| |


اونايي که دوس دارن پرنده زندوني کنن
مي تونن نگاه آدما رو قربوني کنن
واسه ي قد کشيدن تو باغچه هاي کاغذي
همه ي گلاي دنيا رو خيابوني کنن
بچّه ها برّه شدن تو دست گرگا اسيرن
توي قرن سنگي آدم بزرگا اسيرن
ميون آتيش کبريت اشکاشون يخ مي زنه
توي يخبندون اشکاشون هميشه مي ميرن
رو لباشون قصّه ي تلخ شکسته باليه
دستاي کوچيکشون اين روزا خيلي خاليه
توي پاييز سکوت قلبشون
غصّه ي آدماي پوشاليه
انگاري هيچکي نمي خواد اينجا زيتون بکاره
ديوارا رو از سر راه ستاره برداره
آسمونم ديگه اشکي واسه ريختن نداره
خدا دلگير شده ، اي کاش کمي بارون بباره
بچّه ها برّه شدن تو دست گرگا اسيرن
توي قرن سنگي آدم بزرگا اسيرن

ميون آتيش کبريت اشکاشون يخ مي زنه

توي يخبندون اشکاشون هميشه مي ميرن

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 11:37 AM توسط مهدی| |

من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم
سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم

به شوق روی تو از مرز آفتاب گذشتم
به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم

به سمت روشن اشراق دیده بر تو گشودم
هـزار قافـــــــــــله نور در طـــــواف تو دیدم

به زیر طاق دو ابرویت آشیانه گرفتم
و در حــــریم نگاهت کبوترانه پریدم

به پیش پـــای تو افکندم از خیال کمندی
بدین بهانه تو را در کمند خویش کشیدم

قسم به ناز نـگاهت که در قبیله خوبان
مثال چشم تو من چشم آهوانه ندیدم

اگر به زلف تو بستم دل شکسته خود را
زهر که غیر تو بود و ز هر چه جز تو بریدم

تو روشنایی صـــــبحی به روزگار سیاهم
درون چشم سیاهت نهفته صبح سپیدم

دلم به وصل تو دارد امید عمر دوباره
مباد آن که شود نا امــید از تو امیدم

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:7 PM توسط مهدی| |

امشب دلم را می تکانم پیش پایت
چیزی ندارم من بجز این دل برایت

امشب گلوی زخمی ام را می سرایم
یعنی تمام غربتم را در هوایت

می خواهم امشب سالها خاموشی ام را
آرام بـــــردارم بــــــریزم در صـــــــــدایت

ای با دل من آشناتر از من ای خوب
دیری است تنها مانده اینجا آشنایت

دیری است بی تو کلبه ام تاریک مانده است
بگشـــــای بر من روزنـــــی از چشــم هایت

چشم انتظار چشم زیبای تو تا چند
تا چند محــــروم از نگاه دلــــربایت

بر من اگر یک لحظه می تابید چشمت
در زیر شمشیر تو می گشتم فدایت

وقتی نگاه شرقی ات می بارد از مـــهر
من کیستم؟ خورشید می افتاد به پایت

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 12:59 PM توسط مهدی| |


Design By : Night Skin