مسافر
فرصتی آمد به دستم مهلتی پیدا نکردم خواستم در خلوتی با محرمی رازی بگویم هم کلامی ، محرمی ، هم صحبتی پیدا نکردم....... عشق لالایی بارون تو شباست نم نم بارون پشت شیشه هاست لحظه ی شبنم و برگ گل یاس لحظه ی رهایی پرنده هاست تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت منو فریاد منی تو خود عشقی که شوق موندنی غم تلخ و گنگ شعرای منی وقتی دنیا درد بی حرفی داره تویی که فریاد دردای منی دستای تو خورشیدو نشون می دن چشمای بسته مو بیدار می کنن صدای بال پرنده رو لبات تو گوشام دوبار تکرار می کنن زندگی وقتی که بیزاری باشه روز و شبهاش همه تکراری باشه شاید عشق برای بعضی عاشقا لحظه ی بزرگ بیداری باشه عشق لالایی بارون تو شباست نم نم بارون پشت شیشیه هاست لحظه ی عزیز با تو بودنه آخرین پناه موندن منه ميون آتيش کبريت اشکاشون يخ مي زنه توي يخبندون اشکاشون هميشه مي ميرن من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم به شوق روی تو از مرز آفتاب گذشتم به سمت روشن اشراق دیده بر تو گشودم به زیر طاق دو ابرویت آشیانه گرفتم به پیش پـــای تو افکندم از خیال کمندی قسم به ناز نـگاهت که در قبیله خوبان اگر به زلف تو بستم دل شکسته خود را تو روشنایی صـــــبحی به روزگار سیاهم دلم به وصل تو دارد امید عمر دوباره امشب دلم را می تکانم پیش پایت امشب گلوی زخمی ام را می سرایم می خواهم امشب سالها خاموشی ام را ای با دل من آشناتر از من ای خوب دیری است بی تو کلبه ام تاریک مانده است چشم انتظار چشم زیبای تو تا چند بر من اگر یک لحظه می تابید چشمت وقتی نگاه شرقی ات می بارد از مـــهر
مي تواند باشد
حديث مفصّلي از هر چيز
گريه ، بهانه ي خوبي نيست
که نگويم " دوستت دارم "
عشق را
که فتح مي شود در تو
کجا مي بري کوچه ها را
به بن بست مي کشاني ام
تا يادم نماند
انار دستانت
روي درخت سيب دانه مي شود
چشمانت را نبند!
دستانم بوي سيب نمي دهند
اونايي که دوس دارن پرنده زندوني کنن
مي تونن نگاه آدما رو قربوني کنن
واسه ي قد کشيدن تو باغچه هاي کاغذي
همه ي گلاي دنيا رو خيابوني کنن
بچّه ها برّه شدن تو دست گرگا اسيرن
توي قرن سنگي آدم بزرگا اسيرن
ميون آتيش کبريت اشکاشون يخ مي زنه
توي يخبندون اشکاشون هميشه مي ميرن
رو لباشون قصّه ي تلخ شکسته باليه
دستاي کوچيکشون اين روزا خيلي خاليه
توي پاييز سکوت قلبشون
غصّه ي آدماي پوشاليه
انگاري هيچکي نمي خواد اينجا زيتون بکاره
ديوارا رو از سر راه ستاره برداره
آسمونم ديگه اشکي واسه ريختن نداره
خدا دلگير شده ، اي کاش کمي بارون بباره
بچّه ها برّه شدن تو دست گرگا اسيرن
توي قرن سنگي آدم بزرگا اسيرن
سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم
به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم
هـزار قافـــــــــــله نور در طـــــواف تو دیدم
و در حــــریم نگاهت کبوترانه پریدم
بدین بهانه تو را در کمند خویش کشیدم
مثال چشم تو من چشم آهوانه ندیدم
زهر که غیر تو بود و ز هر چه جز تو بریدم
درون چشم سیاهت نهفته صبح سپیدم
مباد آن که شود نا امــید از تو امیدم
چیزی ندارم من بجز این دل برایت
یعنی تمام غربتم را در هوایت
آرام بـــــردارم بــــــریزم در صـــــــــدایت
دیری است تنها مانده اینجا آشنایت
بگشـــــای بر من روزنـــــی از چشــم هایت
تا چند محــــروم از نگاه دلــــربایت
در زیر شمشیر تو می گشتم فدایت
من کیستم؟ خورشید می افتاد به پایت
| Design By : Night Skin |


