مسافر
تا تو رفتی
سو خت واژه های شعر دفترم
دفتری که روزیی هر روزگاری تقدیم تو میشد...
ذهن من نیز اکنون
چون پاییز رنگ باخته
خواهشی دیگر نمانده
افسانه ها تمام شد
خاطره ها مرد
تا تو رفتی
شعرهای شاعر نیز گم شدند
مرزهای خیال پاک شد
تا تو رفتییییییییییییییییی
بغض خدا شکست...بهار دوباره گریست.....
تا تو رفتی
رد پایت سراب شد..آب شد..آسمان شد...
تاتو رفتی
تا تو رفتی..چشم من با تو رفت نگاهم با تو ماند.
کاشک نمی بودی و نمیرفتی و نمیبردی مرا. نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت
2:20 PM توسط مهدی| |
| Design By : Night Skin |


